فروزان از دو مشرق در سحرگاهان دو ماه آمد
دو خورشید جهان افروز در دو صبحگاه آمد
دو موسی در دو دریا یا دو یوسف از دو چاه آمد
دو رهرو یا دو رهبر یا دو مشعل دار راه آمد
دو شمع جمع بزم جان دو رکن محکم ایمان
دو بحر رحمت و غفران دو دست قادر منان
دو آدم خو دو یوسف رو دو موسی ید دو عیسی دم
دو شمع جمع انسانها دو شاه کشور جانها
دو باب الله احسانها دو بسم الله عنوانها
دو سرو باغ و بستانها دو باغ روح و ریحانها
دو واجب جاه امکانها دو مشعل دار کیهانها
دو خالق را نماینده دو قران را سراینده
دو رحمت را فزاینده دو دلها را رباینده
یکی را بر اولیا سادس یکی را بر انبیا خاتم
گستردگى علم و فنآورى (تکنولوژى) و تولید انبوه کالاها و زرق و برقهاى گوناگون، آسمان حقیقت را تیره و تار مىکند و انسان مىپندارد که به هر آنچه خواسته است، دستیافته و دیگر هیچ نیازى ندارد. اما هنگامى که روح بىتاب آدمى بیدار مىشود (2) ، در این آسمان غبار آلود و هیاهوى تبلیغات، به آگاهى رسیده و به بن بستخویش اعتراف مىکند.
چارلى چاپلین در نامهاى به دخترش مىنویسد: دخترم غرب مىدرخشد، اما نور ندارد.
آلوین تافلر متفکر و نظریهپرداز معاصر نیز مىگوید: فهرست مشکلاتى که جامعه ما (غرب و بویژه آمریکا) با آن مواجه است، تمامى ندارد. با دیدن فروپاشى پیاپى نهادهاى یک تمدن صنعتى در حال جان کندن (3) ، به درون غرقاب بىکفایتى و فساد، بوى انحطاط اخلاق آن نیز مشام را مىآزارد. در نتیجه، موج ناخشنودى و فشار براى تغییرات فضا را انباشته است. در پاسخ به این فشارها هزاران طرح ارائه مىشود که همگى مدعىاند، اساسى و بنیادى یا حتى انقلابى هستند، اما بارها و بارها مقررات و قوانین و طرحها و دستورالعملهاى جدید که همگى به منظور حل مشکلات ما تهیه و تدوین شدهاند، کمانه مىکنند و بر وخامت مشکلات ما مىافزایند و این احساس عجز و یاس را دامن مىزنند که هیچ فایدهاى ندارد و مؤثر نیست. این احساس براى هر نظام دمکراسى خطرناک است و نیاز شدید به «وجود مرد سوار بر اسب سفید» ضرب المثلها را هر چه بیشتر دامن مىزند. (4)
آیا این اعترافات چیزى جز بن بست را تداعى مىکنند؟ آن هم از طرف کسانى که داعیه رهبرى جهان و نظم نوین جهانى را دارند.
بن بستهاى سهگانه انسان
انسان معاصر به بن بست رسیده و راه نجات مىجوید. البته ممکن است تا مدتى دچار گنگى و گیجى باشد، اما سرانجام بیدار مىشود و همین بیدارى عمومى و فراگیر از شرایط ظهور مىباشد.
بن بستها عبارتند از:
1. بن بست علم و صنعت.
2. بن بست جنگ و تنازع.
3. بن بست درونى و درگیرى انسان با نیروهاى درون خویش.
مقصود از بن بست علم و صنعت این است که دانش آدمى با همه گستردگىاش در تبیین رابطه انسان با جهان، نارسا و ناقص است، چون تمام رابطههاى او را نمىداند; در حالى که ما بخوبى ارتباط انسان را با هستى احساس مىکنیم. امروز انسان مىتواند ادعا کند که در کوچکترین حرکتهایش، با عالم رابطه برقرار مىکند و تاثیر گرفته و تاثیر مىگذارد; چنان که قرآن کریم از این تاثیرپذیرى و تاثیر گذارى خبر داده است: «ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس» ; فساد در خشکى و دریا آشکار شد، به خاطر آنچه دستهاى مردم کسب نموده است.
روشن است که هر کدام از این رابطهها نیز ضابطه و قاعده خاص خودش را دارد. یعنى برخوردى که با آب داریم، نمىتوانیم با اسید داشته باشیم; چنان که آب را مىنوشیم و از اسید حذر مىنماییم. و یا وقتى سیبى را مىخوریم، از وقتى که مقدارى از آن در رگهاى ما به خون تبدیل مىشود و انرژى و حرارت تولید مىکند تا زمانى که مواد زاید آن دفع مىشود، ما با تمام جهان رابطه برقرار مىکنیم. حالا از خود مىپرسیم، در چنین روابط دقیقى چه کسى و چه چیزى مىتواند اصول و ضوابط صحیح این رابطهها را به انسان نشان بدهد. انسان درمانده باید این راهنمایى را در کجا جستجو کند. در اینجا، با جرات مىتوان گفت که نه علم و نه غریزه آدمى کافى نیستند، زیرا دانش بشر با کمک تجربه پیش مىرود، یعنى ابزار دانش او تجربه مىباشد و مگر انسان همه هستى را تجربه کرده است و اصلا میدان تجربه او تا کجا کشش دارد؟
غریزه انسان نیز کور و سرکش است و فقط به استفاده مىاندیشد; در حالى که پیش از ارتباط و استفاده باید به قواعد و ضوابط بهرهمندى دست پیدا کنیم. اگر شخصى یک وسیله برقى بخرد، پیش از به کار گرفتن آن، محتاطانه اول به برنامه آن دستگاه (یا کاتالوگ) مراجعه مىکند که نکند این وسیله حساس بسوزد. آیا آدمى به چنین برنامهاى نیاز ندارد؟ وقتى مىدانیم کارهاى انسان با این بلندپروازىهاى بىحساب، بدون عکس العمل نمىماند و طبیعت و نظام هستى، بازتاب کارش را به او باز مىگرداند، نمىتوان بىگدار به آب زد.
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سازمان محیط زیستسوئد در نشریه سال 1993 م. چنین آوردهاست: امروزه در بین مسؤولان محیط زیست در اروپا و آمریکا، هیچ کسى نیست که از خطر و ضایعات محیط زیستى در اثر سوراخ شدن قشر لایه ازن، اثرات گلخانه و بارانهاى اسیدى و غیره آگاه نباشد. با توجه به مشکلات اقتصادى، اجتماعى و سیاسى که امروزه این مسؤولان با آن دستبه گریبان هستند و امکان توجه و اقدام لازم به مسائل محیط زیست را محدود مىسازد، آینده محیط زیستبسیار تاریک به نظر مىرسد. (5)
بنابر آنچه گذشت، انسان ناچار است که با جهان و نظام آن رابطه داشته باشد و در این ارتباط گسترده یا باید بىحساب حرکت کند و متحمل صدمات شود و یا اینکه پناهگاهى دیگر بجوید; پناهگاهى که در سیاهى جهل آدمى، سپیده دمى را نوید دهد و شب تاریک او را نورانى کند و برنامهاى روشن و کامل ارائه دهد.
بن بست دوم، بن بست جنگ و منازعات بىوقفه است. جنگ و جهل و فقر با یکدیگر ممزوج شدهاند. در این میان، قدرتهاى بزرگ با هدف به دست آوردن ثروتهاى هنگفت و فروش سلاحهاى مرگبار، توطئه نموده و جنگ افروزى مىنمایند. شهید آوینى مىنویسد:
وحشت از نظام تکنولوژیک همزمان با شیفتگى بشر در برابر محصولات جدید و خودکار (6) بیشتر افزایش مىیابد. اگر عادت وجود نداشت، هم اکنون بشر از وحشتسلاحهاى اتمى قرار از کف مىنهاد. ترس از نظامهاى قدرتمندى که قدرت خود را بر میزان تخریب سلاحهاى اتمى استوار داشتهاند، از خود این سلاحها بیشتر است. (7)
تنها در جنگ امریکا علیه ویتنام، از مدرنترین سلاحهاى پیشرفته و ادوات نظامى در زمین و به وسیله ناوگان دریایى و بالگردهاى توپ دار و بمبارانهاى گسترده و لاینقطع هوایى به وسیله بمب افکنهاى معروف (52 - آ) که بخصوص در سالهاى 1972 به اوج خود رسید و در آنها از جمله بمبهاى آتشزا، خوشهاى و ناپاله استفاده گردید، از سموم دفع آفات گیاهى قوى و با درصد بالا نیز استفاده شد. به این ترتیب که آن را روى جنگلها و مزارع نواحى مورد نظر پخش کردند تا آنها را بطور کلى نابود کنند تا مدافعین ویتنامى هم از نظر مواد غذایى در فشار قرار گیرند و هم اینکه نتوانند از جنگلها استفاده نمایند. پس از این کار، کارشناسان کشاورزى و محیط زیست آمریکایى اظهار داشتند: در صورت مراقبت و رسیدگى، 400 - 300 سال طول خواهد کشید که طبیعت این نواحى به حالت اولیه بازگردد. تعدادکشته شدگان ویتنام شمالى 1200000 نفر و تعداد کشته شدگان مردمى به چند میلیون نفر رسید.
از اینها گذشته، از نظر اجتماعى نیز در اثر گسترش فرهنگ آمریکایى به ویتنام جنوبى، آسیب شدیدى وارد شد که نتیجه حضور نیروهاى آمریکایى بود. از جمله در سایگون مرکز حکومت ویتنام، به یک شهر بزرگ فحشا و فساد و مرکز فعالیتها و معاملات انواع و اقسام مواد مخدر و تبهکارىها تبدیل شد و عادات و رسوم آمریکایىها در بین مقامات حکومتى و دیگر اقشار طرفدار سیاست آمریکا توسعه زیادى پیدا کرد و آداب و رسوم سنتى - ملى ویتنام به شدت تضعیف شد. (8)
بن بستسوم، نیروهاى مهاجم درون است. در درون آدمى، نبردى بین نیروهاى گوناگون است که او را به خود مشغول مىکند. تلقین، تحریک، وسوسهها، کششها و تمایلات هوس آلود، حتى آرزوهاى خفته را بیدار مىکند. این درگیرىها آدمى را دچار آشوب و آشفتگى مىکند و به سوى تجزیه شدن مىکشاند. حاصل این وضعیت، هدر رفتن توانمندىها، قابلیتها و رکود اوست. اینها وسوسههاى خناس (9) گونهاى است در سینه آدمى که او را به تضاد و نومیدى مىکشاند; زیرا گاهى آدمى از حرفها و جلوهها اثر نمىپذیرد، اما وسوسهها و تلقینها را ضعیف مىکند و یا به راهى ناخواسته مىکشاند. «الذى یوسوس فى صدور الناس من الجنة والناس». چقدر زیبا گفته است صاحبدلى که من در کودکى، وقتى مىشنیدم در کعبه سیصد و چند بت گذاشته بودند، تعجب مىکردم، ولى بعدها دیدم در دل کوچک من بتهاى بیشمارى صف بستهاند و بتهاى بزرگ نفس و شیطان و دنیا، با گروهى بیشمار از بتهاى کوچک در من غوغایى راه انداختهاند و شب و روزم را پر کردهاند و حال آن که انسان باید اینها را مهار کند و از کفر و شرک، به توحید برسد.
نفس اژدرهاست کى مرده است
از غم بى آلتى افسرده است
شهید آوینى از قول ارنستیونگهر مىنویسد: نقطه مقابل خوش بینى، نومیدى از خویشتن است که امروز بسى انتشار یافته است. انسان در مقابل آنچه در حال آمدن است، چیزى ندارد تا بگذارد، نه از نظر ارزشها و ملاکها و نه از نظر نیروى درونى. در چنین حالت روحى هیچ گونه مقاومتى در قبال هراس آنى نیست و هراس چون گردابى گسترده مىشود. درستبه همان اندازه که ضعف بشرى افزوده مىشود و دست آخر، وحشت است که چون یک عنصر، آدمى را احاطه مىکند. (10)
راه نجات
راه نجات از بن بستهاى سه گانه، نیرویى است که بتواند ایمان و عشق و نصرت و یارى و در نهایت، سرپرستى و ولایت انسان را به شایستگى عهدهدار شود و تضادها را حل کند و شور و حرکتبیافریند. نیرویى که به عشقهاى کوچک آدمى شکل بدهد و او را رهبرى کند. ترسها، ضعفها، کینهها و هوسهاى آلوده را به ضد خویش تبدیل نموده، وسوسههاى درونى را خنثى کند.
ولایتى که از سه ویژگى دانش گسترده، دلسوزى، پاکى و عدم تعلق برخوردار باشد. در بینش دین اسلام، در مرحله اول اصل ایمان به خدا و توحید، پایان دهنده این نگرانى هاست «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور»; خداوند سرپرست کسانى است که ایمان مىآورند و اوست که خدا آنان را از تاریکىها به نور مىکشاند.
اثر این عشق به خداوند در درون، مبارزه با هواى نفس، شیطان و جلوههاست که جهاد اکبر نام دارد و در بیرون، جهاد با طاغوت شکل مىگیرد و رهبرى معصوم را مىطلبد. آن که در درون، غیر خدا را تحمل نکرد، در بیرون قطعا حاکمیت الهى را تحمل نخواهد کرد. این ایمان، مانع وسوسهها شده، نیروهاى باطنى را هماهنگ مىکند; ترکیب این هدایت و معرفتبه محبت و ایمان بزرگترى مینجامد که بخل آدمى را به سخاوت و ترس و وسوسه را به قدرت و یاس و ناامیدى را به توکل تبدیل مىکند، چنان که در آیه 7 سوره فرقان آمده است: «یبدل الله سیئاتهم حسنات».
و چنین است که اولیاء خداوند نه ترس از گذشته دارند و نه غمى از آینده «ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون»، اما از آنجا که آدمى به رهبرى از جنس خود نیاز دارد، (11) بعد از ولایتخداوند، ولایت و سرپرستى انسان طبق آیه 80 سوره نساء، به وسیله پیامبر ادامه مىیابد و اطاعت او عین اطاعتخداست. سپس این ودیعه به امام و نظام امامت انتقال مىیابد; چرا که امام به استثناء وحى، داراى عصمت است; عصمت ترکیبى از آگاهى و پاکى از هر آلودگى است. پیامبرصلى الله علیه وآله علم خود را به سینه امامعلیه السلام منتقل نموده و امامعلیه السلام عهدهدار رهبرى در غیبت رسول خدا مىشود. او همان ولایت رسول اللهصلى الله علیه وآله را دارد; زیرا بعد از تلقى دانش وحى و علم هدایت (12) هنگامى که روحى به آزادى رسید و جز امر حق امرى نداشت و جز خدا، خواست دیگرى نداشت، این روح به ولایت مىرسد و دستور او، حتى نگاه او در دلهاى موحد عاشق حرکت مىآفریند.
اما همچنان که پیامبران، گروهى تکذیب شده و گروهى کشته مىشوند، ائمه اطهارعلیهم السلام نیز گروهى مقتول و گروهى مسموم مىشوند (ما منا الا مقتول او مسموم). و خداوند از آنجا که اراده نموده است تا امر حق را اتمام نماید و به کمال رساند (13) ، پس مدبر بزرگ هستى دستبه تدبیرى شگفت زده و آخرین حجتخود را ذخیره مىکند و او را در پرده غیبت مىکشاند، تا به انسان بگوید: اکنون که شما آمادگى و تحمل حاکمیت نور و عقل و عدل را ندارید، پس بن بستها را تجریه کنید و آنگاه که نیاز به او را احساس نمودید و وجود او را طالب شدید و خود را مهیاى ظهور نمودید، موعود اذن ظهور خواهد یافت تا آدمى ببیند که در پناه حاکمیت معصوم چگونه همه استعدادهایش شکوفا مىشود و به سوى خدا سوق داده مىشود.
و چه زیباست این حدیث که مىفرماید: دولت ما آخرین دولتخواهد بود و این امر (حکومت مهدىعلیه السلام) برقرار نمىگردد، مگر آنکه همه مدعیان حکومت، دولت تشکیل مىدهند، براى اینکه هیچکس نگوید که اگر ما بودیم عدالت را برقرار مىکردیم، سپس قائم برمىخیزد و به حق و عدالتحکومت مىنماید
اعتقاد به امام مهدىعلیه السلام ویژه شیعه نیست و این اتفاق نظر در اعتقاد اهل سنت نیز هست. بیش از شش هزار حدیث در کتابهاى شیعه و سنى در این باره موجود است. (15) جالب این است که این وعده ظهور از زبان پاک پیامبرصلى الله علیه وآله تا امام حسن عسگرىعلیه السلام نقل شده است. بسیارى از آیات قرآن بر قیام امام موعودعلیه السلام تفسیر شدهاند. روایات دراین باره آنقدر زیادند که انتخاب آنها مشکل است.
یک نمونه زیبا
ابوحمزه ثمالى مىگوید: از امام باقرعلیه السلام پرسیدم که آیا همه شما ائمه قائم به حق نیستید؟ فرمود: بله. گفتم: پس چرا او را قائم نام نهادهاند.
امام باقرعلیه السلام فرمود: آنگاه که جد من حسینعلیه السلام که درود خدا بر او باد، کشته شد، ناله و ضجه فرشتگان که همراه گریه بود به خداوند رسید و گفتند: اى معبود و مولاى ما! آیا از کشندگان برگزیده و فرزند برگزیده و بهترین آفریده خویش آگاهى؟ پس خداوند وحى نمود کهاى فرشتگان قرار بگیرید; به عزت و جلالم که از قاتلین انتقام خواهد گرفت. سپس از امامانى که از نسل حسینعلیه السلام بودند، پرده برداشته و فرشتگان با دیدن این مطلب خوشحال شدند. در میان ائمه یکى از آنها ایستاده بود و نماز مىگزارد. سپس خداوند فرمود: با این قائم از کشندگان انتقام خواهم گرفت. (16)
سخنانى از زبان پر مهر منجى
1. «انا بقیة الله فی ارضه و المتقم من اعدائه، انا خاتم الاوصیاء و بی یرفع البلاء عن اهلی و شیعتی...; من باقىمانده خدا در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم. من پایان بخش سلسله جانشینان پیامبرم و به خاطر من است که خداوند بلاها را از خاندان و شیعیانم دور مىسازد. (17)
2. در جلد دوم کتاب احتجاج آمده است: نشانه حرکت و قیام ما از این انزوا، حادثهاى است که در مکه معظمه رخ خواهد داد، حادثهاى برخاسته از انسانى پلید، منافق و نکوهیده که خونریزى را حلال مىشمرد و با نیرنگ خود آهنگ جان مؤمنان مىنماید. اما با آن کار به هدف ظالمانه خود نخواهد رسید; زیرا ما با دعایى که از دارنده آسمان پوشیده نمىماند و رد نمىشود، براى حفاظت و نگهدارى اهل ایمان آمادهایم.
3. «و اما وجه الانتفاع بی فی غیبتی...» ; و اما چگونگى بهرهمندى از من در دوران غیبتم، همچون بهرهورى از خورشید است، هنگامى که ابرها آن را از دیدگان بپوشانند و من براى اهل زمین موجب امنیت و امان مىباشم، همچنان که ستارگان براى اهل آسمان. پس از آنچه به شما فایدهاى ندارد، پرسش نکنید و براى چیزى که نیاز ندارید، خود را به سخنى نیندازید.
و براى تعجیل فرج بسیار دعا کنید که به راستى همین دعا، گشایش براى شماست. (کمال الدین، شیخ صدوق (ره)، ص 485)
یک پرسش و پاسخ
شاید براى برخى یا بسیارى این پرسش وجود داشته باشد که امام مهدىعلیه السلام در غیبت کبرى، با دوستداران و ارادتمندان چه رابطهاى دارد و چه تاثیرى بر جهان مىگذارد؟ گرچه همه مىدانیم که ایشان در دوران غیبت صغرى (که قریب 70 سال طول کشید) ، از طریق چهار نایب خاص خویش روابط روشنى با شیعیان داشته و به سؤالهاى ایشان پاسخ دادهاند (رجوع شود به اصول کافى، باب حجت) .
حضرت مهدىعلیه السلام علم سرشار است (18) و شاهد رنجهاى آدمى است، چگونه مىتوان تصور نمود که در این دوران سخت، ایشان عنایتى نداشته باشد. تعبیر خورشید پشت ابر حاکى از حقیقتى است که دو معناى کلى دارد. اول آن که حکمت غیبت لازم مىنماید که ظهور در زمان مناسب اتفاق افتد. دوم آن که این خورشید همیشه زیر ابر نیست و گاهگاهى رخ نموده و جلوه مىکند. و این از بهترین دلایل وجود اوست. علامه مجلسى (ره) در بحارالانوار، جلد 52، این تعبیر (خورشید پشت ابر) را به هشت صورت تفسیر نموده است که در اینجا، دو مورد آن را ذکر مىکنیم:
1- همان طور که مردم هنگامى که خورشید در حجاب پنهان شده است، هر لحظه انتظار پدیدار شدنش را دارند، شیعیان مخلص نیز در ایام غیبت او هر لحظه منتظر خروج و ظهورند و هرگز ناامید نمىشوند.
2- گاهى خورشیداز زیر ابر بیرون مىآید و افرادى به او مىنگرند و گروهى نیز غافلند، به همین ترتیب ممکن استبنابر مصلحتبینى آن گرامى، براى بعضى ظاهر شود و برخى محروم بمانند.
یکى از جلوهها
اکنون از صد هزاران یک مورد را براى شما برگزیدهایم.
یولى یک دختر چینى است. او هنگامى که به دعوت دوستش سوار تاکسى مىشود تا به کلیسا برود. اشتباها! تاکسى در کنار مسجد توقف مىکند و یولى به مسجد مىرود. از همین جا نور حق به دلش مىتابد و با خواندن یک کتاب به اسلام علاقهمند مىگردد. سپس به دنبال کسى مىگردد که ثبات قلبى به او ببخشد و ناگهان با امام زمانشعلیه السلام ملاقات مىکند.
در پایان
در پایان بحث، بخشى از برکات و مشخصات دوران ظهور را بیان مىکنیم تا ببینید که در سایه وجود آن خورشید، انسان به بن بست نخواهد رسید:
1- بالندگى و شکوفایى حیرتانگیز عقل
2- امنیت فراگیر
3- امنیت کودکان
4- فرصتى کامل براى عبادت و پرداختن به هدف آفرینش
5- گسترش پیوندها و ارتباطات
6- آشکار شدن گنجهاى پنهان
7- آبادى گسترده زمین
8- عدالت در همه ابعاد
9- ممنوعیتخونریزى
10- حذف ربا
11- ممنوعیتشراب
12- رفع زنا
13- طولانى شدن عمرها
14- حفظ امانات
15- دفع اشرار و نابودى آنان
16- دوام زندگى صالحان
17- ریشه کنى بغض نسبتبه اهل بیتعلیهم السلام که سمبل خوبىها هستند.
18- تقسیم عادلانه امکانات
19- گسترش و پرده بردارى از دانشهاى نهفته
20- قضاوت در پرتو دانش داورى (19)
خلاصه مقاله در چگونگى نجات از بن بستها
بن بست علمى انسان که براى تنظیم روابط او در هستى کافى نبود با ارتباط موعودعلیه السلام و حجتخدا با وحى و تسلط بر آن و بویژه آنکه کلیه علوم دیگرى نیز به دست وى گشوده مىشود، حل مىشود; چنان که امام صادقعلیه السلام مىفرماید: دانش بیست و هفتحرف (گونه و قسمت) است. پس تمامى آنچه پیامبران آوردند دو حرف بیشتر نبود و مردم نیز بیش از دو حرف نشناختهاند. آنگاه که قائم ما برخیزد، بیست و پنجحرف دیگر را آشکار مىنماید و در بین مردم انتشار مىدهد و آن دو حرف قبلى هم ضمیمه مىگردد; که مجموعه به بیست و هفتحرف بالغ مىشود.
جنگ و درگیرى با قدرتى بىنظیر که به امامعلیه السلام بخشیده شده است، به اضافه عنصر افزایش عقل، در مردمان به سامان مىرسد.
زیرا رهبران کفر و هم پیمانان آنان نابود شده و وقتى عقل و انضباط روحى و اخلاقى در انسان به شکوفایى رسید و امکانات زندگى به اندازه کافى و عادلانه در اختیار بشر قرار گرفت، دیگر حماقت کنار رفته و جنگهاى خانمان سوز پاى نمىگیرد. چنانکه در حدیثشگفتى مىخوانیم.
امام باقرعلیه السلام مىفرماید: هنگامى که قائم ما برخیزد، دستش را بر سر بندگان گذارده و عقل آنان را متمرکز نموده و از نشست نجات مىدهد و قواى عقلانى را به کمال مىرساند.
در این حدیث، غیر از واژه عقل، احلام نیز آمده است که به مفهوم انضباط نفس و طبع آدمى از هیجان و غضب مىباشد; همان تعادل روحى که نیاز آدمیان بوده و هست و خواهد بود. بن بست درونى انسان با عشق بزرگتر و توحید درونى گشوده مىشود; چرا که «الذین آمنو اشد حبا لله» ; آنان که ایمان آوردهاند، شدیدترین عشق آنها به خداست و در نتیجه، بزرگى خدا در دلهاشان، آنان را از حقارت در برابر دیگر معبودها نجات مىدهد.
حاکمیت عشق به ولایت امام مهدىعلیه السلام اثر شگفت آورى در تسلط انسان بر قواى متضاد درونى ایجاد مىکند و کسى که ولایت آنان را پذیرفته است را به قدرتى مضاعف در درون مسلح مىکند که پیوسته او را در برابر قوا و وساوس شرورانه نصرت مىدهد. منتظر حقیقى که ولایت و محبت اهل بیت و امام زمانعلیه السلام را در درون بپذیرد، به نیرویى باطنى تایید مىشود. در این روایت تامل کنید: براى قلب مؤمن دو گوش است، گوشى که در آن ملک و فرشته نجوى مىکند و گوشى که وسواس خناس در آن مىدمد. سپس امامعلیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «وایدهم بروح منه» خدا آنان را با روحى از جانب خویش یارى مىکند.
نکته جالب در این حدیث، جمله آخر امام ابالحسنعلیه السلام است که مىفرماید: ما روح را با اطاعتخدا و عمل براى او کمک و تایید مىکنیم. (تفسیر المیزان جلد 19 - ص 408 و 409)
پذیرش ولایت ائمهعلیهم السلام به مؤمن نیرویى مىدهد که توان او را براى مبارزه با شیطان بیشتر مىکند. در زمان حاکمیت مهدى موعودعلیه السلام، سهم وسوسهها و جلوههاى بیرونى و عوامل انحراف به صفر مىرسد.
تاثیر ولایت ائمه اطهارعلیهم السلام در دورى از بدىها و گرایش به خوبىها و زیبایىها به خاطر شناخت تعالى وجودى آنهاست. آنها جلوهاى زیبا و متعالى از انسانیت را به نمایش مىگذارند که مطالعه حکایت آنان در تاریخ، انسان را به سوى خوبىها مىکشانده و سبب مىشود که آدمى با دیو درون به مبارزه برخیزد.
عزیز الله حیدرى
پىنوشتها:
1. قطعهاى نقل شده از کیهان ویژه، شماره 52.
2. این بعد وجود آدم همان است که خداوند، بعد از خلقت جسمانى او که همه، حتى جانوران دارند، فرمود: «وانشاناه خلقا آخر»; و به انسان آفرینش دیگر دادیم. این همان ترکیب ویژه آدمى است که به آنچه هست راضى نیست و مطلوب دیگرى مىطلبد.
3. این حرفها را با بحرانى که این روزها در نیویورک ایجاد شده، مىتوان سنجید. یک کارشناس آمریکایى مىگوید: تمامى اقتصاد ما در کمتر از یک ساعت در هم پاشید!
4. منوچهر دبیر سیاسى، آلوین و هایدى تافلر (از مشاوران سیاستمداران آمریکا)، به سوى تمدن جدید، نشر سیمرغ، ص 96 - 97.
5. در غرب چه مىگذرد، ص 158.
6. شهید آوینى کلمه اتوماسیون را به کار برده است.
7. مجموعه مقالات شهید سید مرتضى آوینى، فردایى دیگر، ص 77.
8. در غرب چه مىگذرد، ص 194 - 195.
9. خناس: نهفته و پنهان.
10. سید مرتضى آوینى، فردایى دیگر، ص 76 - 77.
11. انعام، آیه 9: و اگر فرشته هم (به عنوان پیامبر) مىفرستادیم او را در هیات مردى در مىآوردیم.
12. امام باقرعلیه السلام فرمودهاند: هنگامیکه آیه «وکل شی احصیناه فی امام مبین»; همه چیز را در امام آشکار جمع نمودهایم، نازل شد. ابوبکر و عمر برخاستند و گفتند: اى پیامبر! آیا منظور از آن تورات است؟ فرمود: نه. عرض کردند: انجیل است؟ فرمود: نه. عرض کردند: قرآن است؟ فرمود: نه. در این هنگام امیرمؤمنان علىعلیه السلام به سوى پیامبر آمد، رسول خدا فرمود: امام مبین این مرد است. اوست امامى که خداوند متعال همه چیز را در او احصاء فرمودهاست (معانى الاخبار، شیخ صدوق (ره)، ص 95) .
13. امام مهدىعلیه السلام فرمودهاند: «ابى الله عزوجل للحق الا اتماما و للباطل الا زهوقا» ; خداوند اراده نموده است که (حاکمیت) حق کامل شود و باطل نابود گردد (بحارالانوار، جلد 53) .
14. میزان الحکمه، جلد 1، حدیث 1219.
15. آیت الله صافى گلپایگانى، منتخب الاثر، افزون بر 30 کتاب به شکل مستقل از بزرگان اهل سنت در این باره تالیف شده است.
16. بحارالانوار، جلد 51، ص 28 - 29.
17. کرامات المهدىعلیه السلام، ص 78، به نقل از کلمة الامام المهدىعلیه السلام.
18. در زیارت آل یاسین مىخوانیم: سلام بر تو اى علم مصبوب.
19. مصدر این فهرست، کتاب شریف منتخب الاثر و بحارالانوار، جلد 52 و غیبت نعمانى مىباشد.
از جمله فعالیتهای مهم آن حضرت(ع) در جهت حفظ اسلام و مبارزه با اندیشههای انحرافی، میتوان به مواردی چون کوششهای علمی در جهت تربیت بیش از 100 شاگرد در شرایط اختناق آن روزگار، ایجاد شبکه ارتباطی میان خود و وکلا و نمایندگانش در سرزمینهای اسلامی، فعالیتهای سیاسی پنهان و به دور از چشم جاسوسان حکومتی، حمایت مالی از شیعیان به ویژه یاران خاص، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه، استفادة گسترده از اخبار غیبی و شاید از همه مهمتر آماده سازی تدریجی شیعیان برای دوران غیبت اشاره کرد.
فرهنگ سازی و آماده سازی افکار برای پذیرش غیبت حضرت مهدی(عج) در زمان امام حسن عسکری(ع) جلوه و نمود بیشتری یافت. آن حضرت با تأکید بر تولدحضرت مهدی(عج) او را به شیعیان خاص و نزدیکان نشان میداد.
از سوی دیگر، تماس خود آن حضرت(ع) با شیعیان روز به روز کمترو کمتر میشد، به طوری که در شهر سامرا نیز به وسیلة نامه یا نمایندگان خویش، به مراجعان پاسخ میداد.
امام حسن عسکری(ع) مانند پدران بزرگوار خود، پیوسته با آزار و مراقبت حکومت رو به رو بود. از دوره شش ساله امامت، سه سال آن را در زندان گذراند.
امام(ع) همواره چنان با خوشرویی و حسن اخلاق و گذشت و بزرگواری با دیگران رفتار میکرد که حتی زندانبانهای خویش را تحت تأثیر قرار میداد و مرعوب ابهت و شخصیت خود میساخت. یک بار در دوره حکومت مهتدی به زندان صالح بن وصیف منتقل شد. حاکم، دو تن از شریرترین افراد خود را مأمور کرد تا برآن حضرت سخت بگیرند. اما آنان تحت تأثیر زهد و عبادت امام، جرأت نیافتند که کوچک ترین آزاری به ایشان برسانند.
سرانجام این امام همام(ع) در سن 28 سالگی و در تاریخ هشتم ربیع الاول سال 260 هجری قمری به شهادت رسید و در خانة خویش در سامرا در کنار مرقد پاک پدرش امام هادی(ع) به خاک سپرده شد و با شهادت ایشان دوران امامت مهدی موعود(عج) آغاز شد.
سخنان برگزیده امام حسن عسکری(ع):
1ـ همة پلیدیها در یک خانه نهاده شده و کلید آن، دروغ قرار داده شده است.
2ـ نکویی صورت، زیبایی ظاهر است و نکویی خرد، زیبایی درون.
3ـ مبادا روزی ضمانت شده، تو را از کارهای واجب باز دارد.
4ـ سخاوتمندی اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود، اسراف است.
5ـ هرکه برادرش را درخلوت پند دهد، او را آراسته است و هر کس برادرش را در جمع پند دهد او را سرشکسته کرده است.
6ـ کسیکه پارسایی خوی او، بخشندگی طبیعت او و بردباری خصلت او باشد، دوستانش زیاد میشوند.
7ـ بهترین برادر تو کسی است که خطایت را فراموش کند و احسان تو را به خود، به یاد آورد.
8ـ دو خصلت است که بالاتر از آنها چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران.
9ـ تقوای الهی پیشه کنید و مایة زینت ما باشید، نه مایه سرشکستگی ما.
10ـ شادمانی کردن در نزد غمدیده، بیادبی است.
خطبه و روایت منسوب به حضرت رضا(ع) درباره چگونگی معرفت به امام ، سرشار از مضامین عالی در این حوزه معرفتی است.
در میان کلمات نورانی ائمه معصومین پیرامون معرفت امام و امامت، حدیث معروف و مبسوط و جامع وجود مقدس حضرت ثامن الحجج امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه آلاف التحیة و الثناء) است که از غرر احادیث در این موضوع می باشد.
این حدیث شریف را مرحوم کلینی در کتاب اصول کافی، و مرحوم شیخ صدوق در کتاب های اکمال الدین، معانی الاخبار و عیون اخبار الرضا، و مرحوم فیض در کتاب شریف وافی آورده اند.
این حدیث نورانی، از کتاب نفیس و گرانسنگ اصول کافی را در چند بخش، به پیشگاه همه راهیان کوی امامت و تشنگان زلال ولایت تقدیم می کنیم.
امامت و جایگاه آن
عبدالعزیز بن مسلم می گوید: ما در مرو به همراه امام رضا بودیم. یک روز در مسجد جامع آن گرد آمده بودیم. مردم درباره امامت با هم گفتگو می کردند اختلاف نظر فراوانی که در آن است یادآور شدند. من خدمت آقا و مولایم امام رضا رسیدم، و گفتگوی مردم در امر امامت را به آن حضرت اعلام کردم. امام تبسم فرموده و لبخندی زد.
سپس فرمود: ای عبدالعزیز، مردم جاهنلد و در دین خود فریب خوردند. خدای عزوجل پیامبرش را قبض روح نکرد تا اینکه دین خود را به وسیله او کامل کرد و قرآن را بر او نازل نمود که بیان هر چیزی در آن هست. حلال و حرام و حدود و احکام و هر آنچه مردم به آن نیازمندند به طور کلی در آن بیان کرده است.
سپس حضرت به آیه ای از قرآن کریم استشهاد می فرماید. و خداوند فرمود: ما چیزی را در آن کم نگذاردیم. و خداوند در حجةالوداع – که پایان عمر پیامبر بود. – به آن حضرت این آیه را نازل فرمود: «امروز دین خود را برای شما کامل کردم، ونعمتم را بر شما تمام نمودم، و راضی گردیدم که اسلام دین شما باشد» و امر امامت از کمال دین است.
رسول خدا از دنیا نرفت تا اینکه رسالتش را ایفا نمود و برای امتش سه چیز را تبیین فرمود: نشانه های دین را برای امت خود بیان کرد، راه را برای آنها روشن نمود، و آنها را به راه راست گماشت، و عاقبت، علی را سرور و امام آنها نمود، و چیزی که امت به آن نیازمند باشند به جا نگذارد جز اینکه بیان کرد.
آنچه که سرالت حضرت بود یعنی آوردن دین، تبیین دین و اجرای دین، آن را ایفا کرد و در راستای اجرای دین، وجود مبارک حضرت امیرالمومنین را به مردم معرفی فرمود.
هر که پندارد که خدا دینش را کامل نکرده، کتاب خدا یعنی قرآن را رد نموده و هر که کتاب خدا را رد کند کافر است. آیا مردم قدر و جایگاه رفیع امامت را در امت فهمیدند تا انتخاب آنها درباره آن روا باشد و بتوانند برای خود امام انتخاب نمایند؟
انتخاب امام توسط مردم متوقف بر این است که آنها جایگاه و مقام امامت، و منزلت و مرتبه اما را بشناسند، و حال آنکه عقل و فهم بشر کوتاه تر از ا« است که مقام و جایگاه رفیع او را درک کند!
سپس امام در تبیین مقام امامت و عدم توانایی بشر بر معرفت امام می فرمایند: همانا مقام و منزلت امام بزرگتر، و شان آن عظیم تر، و جایگاه آن عالی تر، و موقعیت آن منیع تر، و عمق آ« وسیع تر از آن است که قول بشری به آن راه یابد و آراء مردم به آن دست یابد و بتوانند امام را انتخاب نمایند.
امامت مقامی است که خداوند آن را مخصوص ابراهیم ساخت. پس از درک مقام نبوت و خلت، و آن را درجه سوم او نمود، و وی را بدان شرافتمند کرد (بعد از مقام نبوت و خلت، به امامت رسید) و نامش را به وسیله امامت بلند و استوار کرد.
خداوند فرمود: «و آنگاه که ابراهیم را پروردگارش با کلماتی آزمود و ابراهیم آنها را درست ادا نمود، فرمودش: راستی من تو را برای مردم امام قرار دادم». حضرت خلیل اس سرور و شادمانی رسیدن به این مقم، عرض کرد: «آیا فرزندان من هم سهمی از این مقام دارند؟» خداوند فرمود: «فرمان و عهد من به ستمکاران نرسد».
این آیه امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل کرد و آن را مخصوص برگزیده ها نمود.
سپس خدای سبحان به ابراهیم اکرام نمود و امامت را در نژاد برگزیده های پاک او گذاشت و فرمود: «و اسحاق و یعقوب را به او – یک عنیمتی – بخشیدیم و همه را نیکو قرار دادیم؛ و آنان را امامانی ساختیم که به فرمان ما رهبری کنند، و کارهیا خیر و برپا داشتن نماز و دادن زکات را به آنها وحی کردیم و آنها عبادت کنندگان ما بودند».
و پیوسته امامت در ذریه و نژاد او قرار گرفت و قرن به قرن از یکدیگر به ارث بردند تا اینکه به وجود مبارک پیامبر به عنوان ذریه و وارث ابراهیم رسید. پس خداوند فرمود: «همانا شایسته ترین مردم به ابراهیم همان کسانی اند که پیرو او بودند» و این پیامبر و آنها که گرویدند امامت مخصوص آنان بود.
سپس وجود مبارک پیامبر آن (امامت) را به علی دادند. امر امامت جزء ذریه امیرالمومنین گردید، آن ذریه ای که خداوند به آنها علم و ایمان داده بود که در این آیه شریفه به آنها اشاره فرمود: و گفتند آن کسانی که علم و ایمان به آنها داده شد: همانا در تکاب خدا درنگ کردید تا روز رستاخیر، این روز رستاخیر است اما شما نمی دانید». به همان روشی ک هخدا آن را جاری کرد و در فرزندانش (علی علیه السلام) تا روز قیامت مقرر داشت. زیرا پس از محمد پیامبر نیست.
مردم جاهل چه می فهمند که بخواهند و بتوانند امام را انتخاب کنند؟!
با سلام خدمت همه دوستان
این روزها برای من خیلی غم انگیز است چرا که عزیزی را از دست دادم . گوهری گرانبها را از دست دادم . مادرم روز یکشنبه 25/11/88 ساعت 7 صبح به سوی دیار باقی شتافت .از دست دادن مادر مهربانم مرا در غم فرو یرد . دوستان بسیاری از همه جا تماس گرفتند و ابراز همدردی نمودند ،عده ای با فرستادن پیامک و عده ای نیز با حضور در مجلس ختم همدردی خود را اعلام و ابراز نمودند و باعث تسلی خاطر اینجانب و پدرم و برادرانم شدند . من به نمایندگی از طرف پدرم و برادرانم و خواهرم از همگی این دوستان صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم و امیدوارم که در شادیهای این دوستان بتوانم ذره ای از محبتها را جبران نمایم.
امام موسى کاظم علیه السلام فرمود:
«رجل من اهل قم یدعوا الناس الى الحق، یجتمع معه قوم کزبرالحدید، لا یزلهم الریاح العواصف، و لا یملون من الحرب، و لا یجبنون، و علىالله یتوکلون، و العاقبة للمتقین;
مردى از اهل قم، مردم را به حق دعوت مىکند. گروهى از مردم با او گرد مىآیند که همانند تکههاى آهن مستحکماند. بادهاى سخت آنها را نمىلرزاند، و از جنگ و مبارزه به ستوه نمىآیند، و از دشمن نمىهراسند، و بر خدا توکل مىکنند، و عاقبتبا متقین (آنان) است.»
وقتى یاران او چنین ویژگىهایى داشته باشند، خود او از کمال بیشتر این ویژگىها برخوردار است .
آیةالله العظمى شهید سید محمد باقر صدر: «ذوبوا فى الخمینى کما هو ذاب فى الاسلام; ذوب شوید در خمینى همان گونه که او در اسلام ذوب شده است.»
علامهى امینى، صاحب کتاب الغدیر: الخمینى ذخیرة الله للشیعة; خمینى ذخیرهى خداوند براى شیعه است.
شهید آیة الله دستغیب: من اطاع الخمینى فقد اطاع الله; کسى که از خمینى اطاعت کند از خداوند اطاعت کرده است.
دکتر ابراهیم سلیمان: پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: حتى اگر شعلهى اسلام در دورترین نقطهى جهان خاموش شود، یک مسلمان ایرانى دوباره آن را شعلهور خواهد ساخت.
آیةالله خامنهاى، ولى امر مسلمین: امام آن روح الله بود که با عصا و ید بیضاى موسى و بیان و فرقان مصطفوى به نجات مظلومان کمر بست، تخت فرعونهاى زمان را لرزاند و دل مستضعفان را به نور امید روشن ساخت.
رابین وودز ورث، نویسندهى مسیحى کتاب امام و انقلاب اسلامى: خمینى مسیح معاصر ما بود.
آموندار روبن پونته، خبرنگار پر سابقهى آرژانتین: این که یک مرد افسانهاى از ایران ظهور مىکند جاى تعجب نیست، چون حضرت محمد صلى الله علیه و آله پیامبر اسلام، پیش بینى کرده بود که ایران سرزمین احیاگران بزرگ اسلام خواهد بود.
شیخ عبدالله زین الدین، روحانى مبارز حجاز: بى شک حضرت امام خمینىقدس سره یکى از نادرترین شخصیتهاى جهان اسلام بود که پس از ظهور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در جزیرةالعرب، اسلام را از انحصار سلاطین خود فروخته خارج کرد.
شیخ احمد زبیر در رحلت امام مىگوید: نه تنها مسلمانان بلکه جهان یک کلیم توانا (موسى) و یک متفکر بزرگ را از دست داده است .
نخست وزیر پاکستان: رهبرانى مانند امام یک بار در قرنها زاده مىشوند.
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتى چو تو فرزند بزاید
پروفسور امین کاریچ، وزیر فرهنگ و هنر و تعلیم و تربیتبوسنى هرزگوین: امام خمینى بزرگترین رهبر مذهبى در قرن بیستم و در تمام جهان اسلام است.
کاتولیکهاى بوسنى هرزگوین: امام خمینى مانند یک مرد مقدس است و خیلى تیزبین و زیرک است.
پروفسور ساویتبیک، رییس دانشگاه ملى علوم و صنایع قرقیزستان: تعالیم او (امام خمینى) ربایندهى دلهاست.
هم چنین مىگوید: امام خمینى هویت الهى انسان عصر حاضر را به آنان باز مىگرداند.
آیةالله خامنه اى ولى امر مسلمین: امام خمینى یک حقیقت همیشه زنده است.
رابین وودز ورث نویسنده ى مسیحى: از نظر من در وجود امام خمینى تمام آن قداستى که اسلام بر آن بشارت داده تجلى یافته و به راستى آن چه بر او مىتابد شعاعى از نور مطلق است.
محمد حسین هیکل، نویسنده و محقق مصرى: او مردى بزرگ بود که از دوران دیگرى آمده بود.
رادیو بى بى سى: در واقع انقلاب اسلامى واژهاى تازه است که با آیةاللهخمینى مفهوم پیدا کرد.
هفته نامه ى آبزرور، چاپ لندن: امام خمینى مردى همپاى پیامبران کهن است که دنیا را به پیروى از اصول دینى دعوت کرد. پیام وى براى مردم جهان خلوص عقیده و پیروى از سادگى در مقابل پیچیدگى و آلودگىهاى غرب بود، و این رمز موفقیت وى و احساس افتخار پیروان اوست.
فاطمه تسکین، یک دختر هندى: امام در این زمان محافظ دین و شریعت، سپه سالار لشکر حضرت حجت و پرچمدار حقیقى اسلام بود.
آیةالله خامنه اى ولى امر مسلمین: سختترین حوادث در اقیانوس وجود او (امام) تلاطم ایجاد نمىکرد; او امیر بر هواهاى خود بود.
پروفسور امین کاریچ، وزیر فرهنگ و هنر و تعلیم و تربیتبوسنى هرزگوین: ظهور شخصیت امام خمینى به ما نشان داد که شرقشناسىهاى غرب علوم نادرستى هستند.
خانم پروفسور المیرا عضو هیات تحقیقات زنان آذربایجان: هرجا که تمایلى به حق باشد، نام امام خمینى در آن جا نیز هست و تفکر ایشان الگوى حقطلبى در سراسر جهان است.
روزنامهى ایل جورنو، چاپ ایتالیا: حقیقت انقلاب اسلامى و تفکر آیةالله خمینى بسیار عمیق است و جهان غرب تاکنون از درک آن عاجز مانده است.
آیةالله شهید مرتضى مطهرى: نام او، یاد او، شنیدن سخنان او، روح گرم و پرخروش او، اراده و عزم آهنین او، استقامت او، شجاعت او، روشن بینى او، ایمان جوشان او که زبان زد خاص و عام است. یعنى جان جانان، قهرمان قهرمانان، نور چشم و عزیز روح ملت ایران، استاد عالىقدر و بزرگوار، حضرت آیة الله العظمى خمینى (دام ظلهالعالى) حسنهاى است که خداوند به قرن و روزگار ما عنایت فرموده و مصداق بارز و روشن «ان لله فی کل خلف عدولا ینفون عنه تحریف المبطلین» است... در نهضت ما تمام قشرها و طبقات مختلف ملت، امروز در روحانیت تجسم پیدا کرده است، و روحانیت در آن شخص بسیار بسیار بزرگ تاریخ که یاد و نامش قلب را به لرزه درمى آورد; یعنى استاد صبزرگوار آیة الله العظمى آقاى خمینى.
روزنامه ایندى پندنت: کمتر دیده شده که تغییر مسیر تاریخ به عهدهى یک مرد آن هم دست تنها گذاشته شود و این ماموریتى بود که به عهدهى آیةالله خمینى گذاشته شد.
ال پاییس، چاپ اسپانیا: امام خمینى شخصیتى همیشه پیروز بود.
رابین وودز ورث، نویسندهى مسیحى: امام خمینى یک طوفان بود. با این همه در نهاد این طوفان یک سکون و آرامش مطلق وجود داشت. او بسیار شدید و آمرانه بود، و در عین حال بسیار آرام بخش، او پاسخگو، و پرتاثیر بود. در درون او یک حقیقتساکن و غیرقابل حرکت وجود داشت. ولى همین بىحرکتى باعثحرکت کل یک کشور شد، عظمت و کمال. او یک انسان معمولى نبود، در واقع تمام کسانى را که قبلا ملاقات کرده بودم از عرفا و زهاد تا راهبهاى بودایى، حکماى هند و دیگران، هیچ کدام داراى چنین حضور برقآسا و انرژى بخش نبودند.
ابراهیم بابا نگیهدار، رییس جمهور نیجریه: امام خمینى سمبل صلح و رهبرى بزرگ براى اسلام بودند.
رادیولندن: آیةالله خمینى انقلابى را رهبرى کرد که جهان را لرزاند.
رادیو نروژ: آیةالله امام خمینى رهبر و شخصیتى بود که طى ده سال بارها امریکا را تحقیر کرد و آبروى آن کشور را برد.
خبرگزارى فرانسه: امام خمینى یکى از معدود رهبران انقلابى بود که خداوند به او این موهبت را اعطا کرد تا نظراتش را درتاریخ بنگارد.
بخش فارسى رادیو امریکا: تصمیم آیةالله خمینى در هر مورد، نهایى و سخن آخرین بود. آینده هر چه باشد در یک نکته تردید نیست، و آن این که اثرات امام خمینى در ایران و در امور جهانى تا سالها هم چنان احساس خواهد شد.
روزنامهى داگبلات، چاپ نروژ: امام خمینى شخصیتى بود استوار و در سختىها به آرامى تصمیم مىگرفت. سخنان وى قانون و قانون وى قرآن بود.
عباس مدنى، رهبر نجات اسلامى الجزایر: چراغى که امام خمینى برافروخت، دلهاى ما را روشن کرد.
اسقف کاپوچى: امام پدر مستضعفان جهان بود و از دست دادن ایشان غم بزرگى براى تمام محرومان دنیاست.
آیةالله خامنه اى ولى امر مسلمین: امام به همه فهماند که انسان کامل شدن، علىوار زیستن و تا نزدیکى مرزهاى عصمت پیش رفتن افسانه نیست.
استاد جمعه على خان، معاون وزیر فرهنگ قرقیزستان: امام خمینى ستارهى درخشان فرهنگ دینى است.
آیةالله العظمى میلانى: چنین نیست که هر مجتهدى که لیاقت تقلید داشته باشد، به همانگونه لیاقت رهبرى داشته باشد. لیاقت رهبرى را تنها فقیه سیاستمدار داراست که به زمان خویش آگاه بوده و در راه خدا از ملامتگران نترسد و اکنون با این مشخصات کسى جز «آیة الله خمینى» نیست.
رایین وودز ورث، نویسنده ى مسیحى: گاه خداوند در یک صورت زیبا متجلى مىشود، گاه در یک صداى رسا، و گاهى دیگر در یک بیان بلیغ و توسط عارفى کامل; همچون امام خمینى.
روزنامه ى ملى گازته، چاپ ترکیه: امام خمینى مظهر عزت اسلام بود.
سلطان صلاح الدین اویس، عضو پارلمان و رییس مجلس اتحاد المسلمین سراسر هند: خدمات رهبر فقید و انقلابى ایران در راه اجرا و تحکیم اسلام در قرن حاضر را تاریخ با حروف طلایى ثبتخواهد کرد.
تراب زمزمى، نویسندهى تونسى: امام خمینى روزنهى امید صدها میلیون مسلمان و میلیاردها انسان تحتستم در سراسر جهان بود.
محمد طاهر صدیقى، وکیل دادگاه عالى هندنو: امام خمینى یگانه شخصیتسیاسى، علمى، مذهبى و نظامى تاریخ یک هزار سالهى اخیر بود که به اثبات رساند، یک رهبر مذهبى واقعى مىتواند داراى همهى صفات رهبریت قرن حاضر باشد.
شیخ سعید شعبان رهبر جنبش توحید اسلامى لبنان: خداوند امام خمینى را از مزایاى بىمانندى برخوردار کرد و او را در عصر کفر و جاهلیتبه جهان اسلام اهدا نمود تا اسلام را تجدید حیات بخشد.
رهبر مسلمانان غنا: امام خمینى تا ابد است و انفاس قدسیهاى در سراسر جهان طنینانداز خواهد بود.
رییس جمهور اوگاندا: آیة الله خمینى رهبر روحانى بزرگى بود که نه تنها مسلمانان ایران، بلکه تمام جهان از ایشان الهام گرفتهاند.
سرهنگ قزافى رهبر لیبى: امام خمینى از بزرگترین انبیاى انقلاب و دشمن سرسخت امپریالیسم، صهیونیسم و استکبار جهانى بود. بى شک نام ایشان در تاریخ اسلام براى همیشه ثبت خواهد ماند.
مولانا بخارى رهبر مسلمانان هند: امام خمینى تاریخ ساز و معمار سدهى اخیر بود.
محمد العاصى، امام جمعهى واشنگتن دى سى: حضرت امام تمام معادلات سیاسى جهان را درهم ریخت... او پدر استقلال براى تمام مردم مسلمان و مستضعف جهان بود.
رییس جمهورى تانزانیا: ایشان (امام خمینى) معمار و مشخصهى انقلابى بود که در عصر حاضر پیروزى مستضعفان بر مستکبران را به منصهى ظهور رساند.
حزب الله لبنان : امام خمینى گوهر یگانهاى بود که در ظلمت تاریخ معاصر درخشید.
خانم عابده حسین عضو مجلس ملى پاکستان: امام خمینى در طول حیات خود، ایمان و تقوا را زنده کرد و با اقدامات خود علیه دشمنان اسلام به جهان سوم نیرو و توان بخشید.
رهبر نهضت اخوت اسلامى پاکستان: امام خمینى پرچمدار بزرگ اتحاد مسلمین بود. او به مستضعفین و مسلمین توان مبارزه علیه سلطه گران بخشید و روح جدیدى به جهان تحتستم داد.
ولید جنبلاط، رهبر دروزىهاى لبنان: جهان بشریت رهبر عظیمى را از دست داد که در طول حیات پرمبارزهاش، کهنترین دژهاى استعمار را درهم شکست.
روزنامه ى هندلس پلات آلمان غربى: امام خمینى یک زمینلرزهى سیاسى ایجاد کرد که دنیا را متزلزل ساخت.
مجله ى هفتگى پروفیل چاپ وین: هر رهبرى انقلابى که عملکرد و گفتههاى آیةالله خمینى را نصبالعین خویش قرار دهد، قادر به تغییر سیستم غربى، به یک جامعهى اسلامى خواهد بود.
آیةالله شاه آبادى، استاد عرفان امام: روح الله واقعا روح الله بود.
حضرت آیة الله اراکى رحمه الله: یکى از نزدیکان امام مىگوید: وقتى آیةالله العظمى اراکى به ملاقات امام در جماران رفتبا دیدن امام خمینى اظهار کرد:
«السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یابن رسول الله» امام زیر بغل او را گرفتند و در کنار خود نشاندند. آقاى اراکى رو به امام کرد و گفت: «انا عبد من عبیدک، انا عبد من عبیدک، شما مجدد مذهبى»
امام هم فرمودند: شما بقیة السلف هستید. شما یادگار گذشتگان ما هستید
کتاب: زندگى سیاسى هشتمین امام، ص 202
مؤلف: سید جعفر شهیدى
حکمرانان از نظر برخى فرقههانکته مهمى در اینجاست که باید حتما خاطرنشان کنیم. برخى از فرقههاى اسلامى معتقدند که اطاعت از حکام واجب است و بهیچوجه نمىتوان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام کرد. دیگر فرق نمىکند که ماهیتحاکم چه باشد، حتى اگر مرتکب بزرگترین گناهان شود و یا هتک مقدسات کند.
معناى این عقیده آن است که حاکم هر چند بیگناهان را که از اولاد رسول خدا هم باشند بکشد، باز اطاعتش واجب و تمرد از وى حرام است.
این مساله جزء معتقدات برخى از فرقههاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى که خود او نیز به همین مطلب عقیدهمند بود.
براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر(ص) نسبت دادهاند، ولى متوجه نبودند که این بر خلاف نص صریح قرآن و حکم عقلى و وجدان مىباشد.
بازتاب این اعتقاداین باورداشتبازتاب گستردهاى بر اندیشههاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده که به موجب آن خود را مجبور مىدیدند که لغزشها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند.
یکى از خواستهاى این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو کنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ کوششى فروگذار نمىکردند و براى اجراى اراده حاکم که - بر حسب عقیده جبرى که خود آنها جعل کرده بودند - اراده خداست، نهایت امکانات خود را به کار مىگرفتند. از اینرو مىبینیم که در بسیارى از کتابهاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلکه حتى نامشان هم برده نشده است.
دلیل این رویداد نه آن بود که امامان(ع) افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آنکه کسى به آنها توجهى نمىنمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و کار داشتند. با اینوصف، حتى نام آنان را در بسیارى از کتب تاریخى نمىیابیم. در حالى که آنها حتى از ذکر داستانهایى مربوط به آوازخوانها، رقاصهها و حتى قطاع طریق خوددارى نمىکردند.
اینها خیانت نسبتبه حقیقتبه شمار مىرود، یعنى این نویسندگان در برابر نسلهاى آینده خود مرتکب خیانتشدند و امانتى را که لازم بود بعنوان نویسنده رعایت کنند، هرگز نپاییدند.
در چنین شرایطى شیعیان اهلبیت از امکانات کمى براى ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حکام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود.
اکنون مىپرسید پس چرا خلفا آنهمه علما را ارج مىنهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مىخواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانهاى که آنان در برابر اهلبیت اتخاذ کرده بودند منافات نداشت؟
پاسخ این سؤال روشن است. نخست علتسوء رفتارشان با ائمه این بود که اولا چون مىدانستند که حق حکمرانى از آن آنهاست پس مىکوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود.
ثانیا ائمه هرگز حکام مزبور را تایید نمىکردند و هیچگاه از کردارشان ابراز خشنودى نمىداشتند.
ثالثا ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مىرفتند.
اما اینکه چگونه علما را آنهمه تشویق مىکردند، براى تحقق بخشیدن به هدفها سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مىشد که زیانى براى حکومتشان در بر نداشته و علم و عالم یکى از ابزار خدمتبه آنان مىبود. آنها مىخواستند از این مجرا هدفهاى زیر را تامین کنند:
1 - دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل مىدادند زیر مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند.
2 - به دست این دانشمندان بسیارى از نقشههاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند.
3 - خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مىدادند تا بدینوسیله جلب اطمینان بیشترى کنند و طرد اهلبیتبا استقبال از علما به نحوى جبران مىشد.
4 - تشویق علما وسیلهاى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود.
پس مقام علم و عالم در حدود همین هدفها براى خلفا محترم بود. و گر نه هر بار که از سوى شخصیتى احساس خطر مىکردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممکن دست مىیازیدند.
احمد امین درباره منصور مىنویسد: «معتزلیان را هر بار که لازم مىدید فرا مىخواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مىکرد، البته این تا وقتى بود که آنان برخوردى با سلطهاش پیدا نمىکردند، و گرنه دستگاه کیفرى علیهشان به کار مىافتاد» (1) .
آرى، همین منصور بود که «ابوحنیفه» را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعتبا محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مىگرفت.
بهرحال، اکنون برگردیم و کلام خود را از آنجا دنبال کنیم که گفتیم حکام بسیار مىکوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه(ع) باز گفته نشود و یا آنکه بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مىکردند و در این باره از کسانى که عنوان «دانشمند» داشتند نیز کمک مىگرفتند.
بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلکان از آن دسته از دانشمندانى بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بیطرفى لازم را نداشتند.
مثلا یکى از موارد لغزش اینان که بوضوح حاکى از تعصب آنان و اطاعت کورکورانهشان از حکام است مطلبى است که درباره نحوه درگذشت امام رضا(ع) نوشتهاند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد که به مرگش منتهى گردید. (2)
ظاهرا ابن خلدون هم که شخصى اموى مشرب بود مىخواسته از اینان پیروى کند که در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى که خورده بود بطور ناگهانى در گذشت. . . » (3)
براستى که این حرفها عجیب است. آخر چگونه انسان مىتواند چنان پرخورى را درباره یک آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند.
آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مىدهد که شخصى عاقل و حکیم همچون امام با پرخورى دستبه خودکشى زده باشد؟
آیا کسى در طول زندگى امام به یاد دارد که وى شخصى پرخور و شکمپرستبوده باشد؟ یا بر عکس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حکمت، هرگز به انسان اجازه نمىدهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنى کند.
اینها تمام ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتى را مىدهند و گر نه کجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مىتواند تصدیق کند!
اکنون ببینیم دیگران درباره درگذشت امام(ع) چه گفتهاند.
نظر برخى دیگر از مورخانبا نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام(ع) به بررسى ناهماهنگى گفتهها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.
عدهاى در این باره فقط خود حادثه را گزارش کردهاند ولى هیچگونه ذکرى از علت آن ننمودهاند و فقط بر سبیل تردید چنین آوردهاند: «گفته مىشود که او مسموم شد و درگذشت» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص 80 از تاریخش).
نظر دسته سومعدهاى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفتهاند ولى معتقدند که این جنایتبه دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده. (4)
براى این نظر سند تاریخى جز آنچه که «اربلى» نقل کرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند که خلافتبه اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان به طوس درگذشت» (5) .
نظر چهارمبرخى نیز گفتهاند امام به دست مامون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود.
به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این کار نداشت، چه خود موقعیت امام را بخوبى احساس مىکرد. روشن است که این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چه فضل مدتها پیش از امام به دست مامون کشته شده بود. از این گذشته، چگونه مىتوان باور کرد که مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است!
نظر پنجمبرخى دیگر گفتهاند که امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در کار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذکر کردهاند.
یکى از این افراد «ابن جوزى» است که پس از نقل قول از دیگران که نوشتهاند پس از یک استحمام در برابر امام(ع) بشقابى از انگور که بوسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مىنویسد که این درست نیست که بگوییم مامون عامل مسموم کردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آنهمه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مىکرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود. (6)
البته عبارت ابن جوزى حاکى از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منکر آنست که مامون عامل این جنایتبوده باشد.
«اربلى» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز کرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است.
احمد امین نیز از کسانى است که معتقدند کسى غیر از مامون بود که سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مىپوشید و بعلاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على(ع) مباحثه مىکرد (7)
دکتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیت امام رضا(ع) از مطالب ساختگى شیعه است که هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون که از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمىکنند. (8)
دلایل کسانى که در تبرئه مامون از جنایتسم خورانى سعى کردهاند، به شرح زیر خلاصه مىگردد:
1 - پیمان ولیعهدى که به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مىرسید.
2 - بزرگداشتشان امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانوادهاش.
3 - به همسرى وى در آوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستى میان آن دو بود.
4 - استدلال مامون بر برترى على(ع) در برابر علما.
5 - ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام بطورى که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذتها روى گردانده بود.
6 - دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید، و اینکه او خود بر جسد وى نماز گزارد.
7 - پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مىپوشید حتى پس از ورودش به بغداد.
8 - پیوسته با علویان به رغم اقدامهاى مکرر بر ضدش، مهربانى مىنمود.
9 - خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمىداد.
10 - مسمومیت امام از جعلیات شیعه است.
این خلاصه همه دلایلى بود که تبرئه کنندگان مامون آوردهاند. ولى بنظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم کافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز کنند، و یا آنکه حقیقت را مىدانستند ولى به داب پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کردهاند.
واقع امر اینست که تمام چیزهایى که اینان ذکر کردهاند هیچکدام مانع از آن نبود که مامون براى دفع خطر وجود امام(ع) دستبه توطئه بزند، همانگونه که قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بنسهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت که دخترش را هم به وى تزویج کند.
او همچنین فرمانده خود «هرثمة بن اعین» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست کرد، بىآنکه کوچکترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شکایتش را استماع کند. توطئههاى مامون گریبانگیر طاهر و فرزندانش و دیگران و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند که براى مامون و تحکیم پایههاى قدرتش آنهمه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند.
با اینوصف مىبینیم که چگونه همه را یکى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى که نسبتبه همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مىنمود. مامون کسى بود که بخاطر سلطنت و حکومت، برادر خود را بکشت، حال چگونه به همین انگیزه از کشتن امام رضا دستباز دارد. آیا این معقول است که بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوبتر مىنمود؟
اما اینکه بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مکار و سیاستبازى مىشد انتظار شادمانى و سرور برد؟
مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (9) و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن - برادر فضل - فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شکله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت. (10)
طاهر را نیز خود او کشت ولى بیدرنگ یحیى بن اکثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیتخلیفه را به ایشان ابراز کند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى بتدریج همه را یکى پس از دیگرى سرنگون نمود.
از این قبیل جنایات، مامون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست. به همین قیاس، عکسالعملها و گفتههایش در مرگ امام رضا(ع) نیز کوچکترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مىگفت پس چگونه دستبه خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحتشکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا(ع) در خطبهها رانده شده بود.
مامون از چه شرافتى برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبتبه آنان ابراز مىداشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبتبه امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمىتوانست داشته باشد.
اما اینکه علویان را بزرگ مىداشت علت را خودش در نامهاى که به عباسیان نوشته، چنین بیان مىدارد که این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مىرود. لذا پس از درگذشت امام رضا(ع) دیگر لباس سبز را - که ویژه علویان بود - نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطهاى دستور داد که به دستگیرى علویان بپردازند.
اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام کرده بودند، ادعایى است که هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا(ع) ثبت نشده، بجز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن که انگیزهاش را همه مورخان ظلم کارگزاران خلیفه نوشتهاند، و همچنین شورش برادران امام(ع) که به خونخواهى وى برخاسته بودند.
اما اینکه گفتهاند داستان مسمومیت امام از ساختگیهاى شیعه است، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخنویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتابهاى اهل سنت مىخواندند که منابع بسیارى از آنان را ما در همین کتاب ذکر کردهایم.
با اینهمه اگر کسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد(ع) عرضه نکرد، در حالى که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف مىکرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبتبه فضل و کمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اکثم» معروف است که با چه مهارتى به سؤالهاى وى پاسخ مىداد (11) به علاوه، صغر سن نمىتوانستبهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد(ع) باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملکتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى کسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند که بمراتب خردسالتر از امام جواد بودند.
نظر ششم که نظرى درست است!
طبق این نظر امام(ع) بدون شک مسموم گردید. کسانى که بر این عقیدهاند گروه بزرگى را تشکیل مىدهند که ابن جوزى نیز بدانها اشاره کرده است.
شیعیان بطور کلى این نظر را تایید کردهاند مگر مرحوم اربلى در کشف الغمة که خود را همعقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو - یعنى مامون و رضا - با همدیگر انگورى را تناول کردند سپس امام(ع) بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!. .
یکى از امورى که بهترین دلیل بر شهادت امام(ع) به شمار مىرود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیقتر به احوال امامان خود مىپرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند.
از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند که منکر مرگ طبیعى امام(ع) بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانستهاند. مانند این افراد:
- ابن حجر در صواعق ص 122 - ابن صباغ مالکى در فصول المهمة ص 250.
- مسعودى در اثبات الوصیة ص 208، التنبیه و الاشراف ص 203، مروج الذهب / 3 / ص 417.
- قلقشندى در مآثر الانافة فى معالم الخلافه / 1 / ص 211.
- قندوزى حنفى در ینابیع المودة ص 263 و 385.
- جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / 2 / بخش 4 / ص 440، و در صفحه آخر از کتاب امین و مامون.
- ابوبکر خوارزمى در رساله خود - احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / 3 / ص 107.
- ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین - ابوزکریا موصلى در تاریخ موصل 171 / 352 - ابن طباطبا در الآداب السلطانیة ص 218 - شبلنجى، در نور الابصار ص 176 و 177 چاپ سال 1948.
سمعانى در انسابش / 6 / ص 139.
- در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الکمال فى اسماء الرجال ص 278 - عارف تامر در الامامة فی الاسلام ص 125.
- دکتر کامل مصطفى شیبى در الصلة بین التصوف و التشیع ص 226.
و بسیارى دیگر. . .
چون به کتابهاى تاریخى مراجعه مىکنیم درمىیابیم که شهادت امام رضا(ع) به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبانهاى مردم بود. بطورى که مامون خود شکوه از این اتهام مىکرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام مىپنداشتند!
در روایت آمده که هنگام مرگ امام(ع) مردم اجتماع کرده و پیوسته مىگفتند که این مرد - یعنى مامون - وى را ترور کرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق کردنشان بگوید که امام(ع) امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمىشود. (12)
ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى(ع) را آن دانسته که وى مامون را متهم به قتل برادرش مىنمود. (13) ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. اینکه یعقوبى نوشته که مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد (14) منافاتى با آن ندارد که مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یک ژست ظاهرى مىبود.
طبق نقل برخى از منابع تاریخى یکى دیگر از برادران امام رضا(ع) به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن - و به روایتى دوازده هزار - از بغداد قیام کرد. کارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید. (15)
در آن ایام برادر دیگر امام رضا(ع) به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مىآمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه(ع) بود (16) . مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده بقتل رساندند. (17)
مىگویند حتى به حضرت فاطمه(ع) نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزى او هم به شهادت رسید. (18)
دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام(ع) به نام حمزة بن موسى بود.
با توجه به این وقایع درمىیابیم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.
افزون بر تمام آنچه که گذشتیاد این نکته نیز لازم است که امام رضا(ع) شهادتش را بوسیله زهر خود بارها پیشگویى کرده بود. به علاوه، اجداد پاکش نیز سالها پیش از وى رویداد شهادت امام رضا(ع) را خبر داده بودند.
مىتوان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد:
1 - آن دسته از روایات که از زبان پیغمبر(ص) یا ائمه(ع) نقل شده و حاکى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنجحدیث وارد شده.
2 - آن دسته از روایات که از خود امام رضا(ع) نقل شده که شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون، پیشگویى نموده است.
پىنوشتها:
(1) ضحى الاسلام / 3 / ص 202 و نیز جلد 2 / ص 46 و 47.
(2) الکامل / 5 / ص 150 - طبرى / 11 / ص 1030 - تاریخ ابوالفداء / 2 / ص 23 - مختصر تاریخ الدول / ص 134 - مرآة الجنان / 2 / ص 12 - وفیات الاعیان / 1 / ص 321 (چاپ 1310 هجرى) - برخى از اینان داستان مسموم شدن را با تعبیر «گفته مىشود. . . » بیان کردهاند.
(3) تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 250.
(4) روح الاسلام، سید امیر على / ص 311 و 312 - احمد امین چنین نگاشته: «اگر براستى او را مسموم کرده باشند، حتما این سم را کسى غیر از مامون به او خورانیده، یعنى یکى از مدعیان حکومتبراى خاندان عباسى».
(5) الامام الرضا ولى عهد المامون / ص 102 به نقل از خلاصة الذهب المسبوک / ص 142.
(6) تذکرة الخواص / ص 355.
(7) ضحى الاسلام / 3 / ص 295 و 296.
(8) نظریة الامامة / ص 387.
(9) التاریخ الاسلامى و الحضارة الاسلامیة / 3 / ص 322 - ماثر الانافة / 1 / ص 211. درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تکرار نمىکنیم.
(10) لطف التدبیر / ص 166.
(11) الصواعق المحرقة، فصول المهمة، ینابیع المودة، اثبات الوصیة، بحار، اعیان الشیعة، احقاق الحق جلد 2 به نقل از: اخبار الدول قرمانى، نور الابصار، ائمة الهدى هاشمى، الاتحاف بحب الاشراف، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا. . .
(12) مسند الامام الرضا / 1 / ص 130 - بحار / 49 / ص 299 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 242.
(13) تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 115.
(14) مشاکلة الناس لزمانهم / ص 29.
(15) قیام سادات علوى / ص 169 - اعیان الشیعة / 10 از مجلد 11 / ص 286 و 287 به نقل از کتاب الانساب از محمد بن هارون موسوى نیشابورى - مدینة الحسین (سرى دوم) ص 91 - بحار / 8 / ص 308 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2 / ص 413 - فرق الشیعة / حاشیه ص 97 به نقل از بحر الانساب (چاپ بمبئى) و سایر منابع.
(16) قیام سادات علوى / ص 168.
(17) جامع الانساب / ص 56 - قیام سادات علوى / ص 161 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2.
(18) قیام سادات علوى / ص 168.
در قسمت اول این مقاله به بررسی شش مورد از موضع گیری های امام رضا علیه السلام در مقابل مامون پرداختیم. حال به ادامه مبحث می پردازیم.
موضعگیرى هفتم ( مفاد دستخط امام بر سند ولیعهدى)
به نظر می رسد آنچه امام در سند ولیعهدى نوشت، نسبت به موضع گیری هاى دیگرش از همه مؤثرتر و مفیدتر بود. در آن نوشته مىبینیم که در هر سطرى و بلکه در هر کلمهاى که امام با خط خود نوشته، معنایى عمیق نهفته و به وضوح بیانگر برنامهاش براى مواجه شدن با توطئههاى مأمون مىباشد .
امام با توجه به این نکته که سند ولیعهدى در سراسر قلمرو اسلامى منتشر مىشود، آن را وسیله ابلاغ حقایقى مهم به امت اسلامى قرار داد. از مقاصد و اهداف باطنى مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پا فشرد و توطئهاى را که براى نابودى آنان انجام مىشد، آشکار کرد.
امام در این سند، نوشته خود را با جملههایى آغاز مىکند که معمولا تناسبى با موارد مشابه نداشت:« ستایش براى خداوندى است که هر چه بخواهد همان کند. هرگز چیزى بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدراتش نتوان سرباز زد...»
آنگاه به جاى آن که خداى را در برابر این مقامى که مأمون به او بخشیده سپاس بگوید، با کلماتى ظاهرا بى تناسب با آن مقام، پروردگار را چنین توصیف مىکند:« او از خیانت چشم ها و از آنچه در سینهها پنهان است آگاهى دارد.»
امام علیه السلام با انتخاب این جملات مىخواست ذهن مردم را به خیانتها و نقشه هاى پنهانى توجه دهد.
امام نوشته(دستخط) خود را چنین دامه مىدهد: « و درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاک و مطهرش باد...»
در آن روزها هرگز عادت بر این نبود که در اسناد رسمى از پى درود بر پیغمبر، کلمه «خاندان پاک و مطهرش» را نیز بیفزایند، اما امام مىخواست با آوردن این کلمات به پاکى اصل و دودمان خویش اشاره کند و به مردم بفهماند که اوست که به چنین خاندان مقدس و ارجمندى تعلق دارد، نه مأمون.
بعد مىنویسند: «... امیرالمؤمنین حقوقى از ما مىشناخت که دیگران بدان آگاه نبودند.»
خوب، این چه حق یا حقوقى بود که مردم حتى عباسیان به جز مأمون آن را درباره امام نمىشناختند؟ آیا مگر ممکن بود که امت اسلامى منکر آن باشند که وى فرزند دختر پیغمبر(ص) بود؟!
بنابراین، آیا فرمایش امام اعلانى به همه امت اسلامى نبود که مأمون چیزى را در اختیارش قرار داده که حق خود او بوده؟! حقى که پس از غصب، دوباره به دست اهلش بر مىگشت.
آرى، حقى که مردم آن را نمىشناختند «حق اطاعت» بود. البته امام علیه السلام در برابر هیچ کس، حتى مأمون و دولتمردانش، در اظهار این حقیقت تقیه نمىکرد که خلافت پیامبر(ص) به على(ع) و اولاد پاکش مىرسید و بر همه مردم واجب است که از آنان اطاعت کنند.
دیگر از عبارات امام رضا(ع) که در سند ولیعهدى نوشته، اینست: « و او – مأمون- ولیعهدى خود و فرمانروایى این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد، البته اگر پس از وى زنده باشم ...»
امام با جمله البته اگر پس از وى زنده باشم؛ بدون شک اشاره به تفاوت فاحش سنى خود با مأمون مىکرد و در ضمن مىخواست توجه مردم را به غیر طبیعى بودن آن ماجرا و بى میلى خودش جلب کند.
امام نوشته خود را چنین ادامه مىدهد:
«هر کس گرهاى را که خدا، بستنش را امر کرده بگشاید و ریسمانى که همو تحکیمش را پسندیده، قطع کند به حریم خداوند تجاوز کرده، چه او با این عمل امام را تحقیر نموده و حرمت اسلام را دریده است...»
امام با این جملات اشاره به حق خود مىکند که مأمون و پدرانش غصب کرده بودند. پس منظور وى از گروه و ریسمانى که نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبرى است که نباید پیوندش را از خاندانى که خدا مأمور این مهم کرده گسست. سپس امام چنین ادامه مىدهد:
«... در گذشته کسى این چنین کرد ولى براى جلوگیرى از پراکندگى در دین و جدایى مسلمین اعتراضى به تصمیم ها نشد و امور تحمیلى به عنوان راه گریز، تحمل گردید... (7)»
در اینجا مىبینیم که گویا امام به مأمون کنایه مىزند و به او مىفهماند که باید به اطاعت وى در آید و بر تمرّد و توطئه علیه وى و علویان و شیعان اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دور نماى زندگى على(ع) و خلفاى معاصرش را ارائه مىدهد که چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست راندند و او نیز براى جلوگیرى از تشتت مسلمانان، بر تصمیم هایشان گردن مىنهاد و تحمیل هایشان را نیز تحمل مىنمود.
سپس چنین مىافزاید:
«... خدا را بر خویشتن گواه مىگیرم که اگر رهبرى مسلمانان را به دستم دهد با همه به ویژه با بنى عباس به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبرش عمل کنم، هرگز خونى را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتى را از چنگ دارندهاش به در آورم، مگر در آنجا که حدود الهى مرا دستور داده است...»
اینها همه جنبه گوشه زدن به جنایات بنىعباس را دارد که چه نابسامانی هایى در زندگى علویان پدید آوردند و چه جان ها و خانواده هایى که به دست ایشان تار و مار گردید.
امام تعهد مىکند که به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبر(ص) با همه و به ویژه با عباسیان رفتار کند و این درست همان خطى است که على(ع) نیز خود را بدان ملزم کرده بود.
پیروى از خط و برنامه على(ع) براى مأمون و عباسیان نیز قابل تحمل نبود و آن را به زیان خود مىدیدند.
امام(ع) همچنین این جمله را مىافزاید: «... اگر چیزى از پیش خود آوردم، یا در حکم خدا تغییر و دگرگونى در انداختم، شایسته این مقام نبوده خود را مستحق کیفر نمودهام و من به خدا پناه مىبرم از خشم او...»
گفتن این جمله براى مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود که علماى ناهنجار چنین به ایشان فهمانده بودند که خلیفه یا هر حکمرانى، مصون از هر گونه کیفر و بازخواستى است، چه او در مقامى برتر از قانون قرار گرفته و دست به هر جرم و انحرافى بیالاید کسى نباید بر او خرده بگیرد تا چه رسد به قیام بر ضد او.
امام علیه السلام با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفاى عباسى مىخواهد این معنا را به همگان تفیهم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد نه آن که ما فوق آن قرار بگیرد. از این رو هرگز نباید از کیفر و بازخواست مصون بماند.
آنگاه براى اعلام عدم رضایت خویش از قبول ولیعهدى و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان مىدارد: «جفر و جامعه (9)خلاف آن را حکایت مىکنند...» یعنى بر خلاف ظاهر امر که حاکى از دستیابى من به حق امامت و خلافت مىباشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم کرد.
افزون بر این، امام با ذکر این حقیقت مىخواهد همگان را به رکن دوم از ارکان امامت توجه دهد، که عبارت است از آگاهى به امور غیبى و علوم ذاتى که خداوند تنها ایشان را بدین جهت بر دیگران امتیاز بخشیده است.
امام علیه السلام پس از اعلام کراهت و اجبار خویش در قبول ولیعهدى با صراحت کامل مىنویسد :«... ولى من دستور امیر المؤمنین (یعنى مأمون)(9)را پذیرفتم و خشنودیش را بدین وسیله جلب کردم...» معناى این عبارت آن است که اگر امام ولیعهدى را نمىپذیرفت به خشم مأمون گرفتار مىآمد و همه نیز معناى خشم خلفاى جور را به خوبى مىدانستند که براى ارتکاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلى نیازمند نبودند. و بالاخره امام(ع) در پایان دستخط خویش در پشت سند ولیعهدى، تنها خداى را بر خویشتن شاهد مىگیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود بر نمىگزیند، چون مىدانست که در دل هایشان نسبت به وى چه مىگذشت. اهمیت این نکته آنجا روشن مىشود که مىبینیم مأمون با خط خویش سند مزبور را مىنویسد آن هم با متنى بسیار طولانى و بعد به امام مىگوید: «موافقت خود را با خط خویش بنویس و خدا و حاضرین را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.»
موضع گیرى هشتم
امام علیه السلام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قایل شد که طى آنها از مأمون چنین خواسته بود:
«امام هرگز کسى را بر مقامى نگمارد، و نه کسى را عزل و نه رسم و سنتى را نقض کند و نه چیزى از وضع خود را دگرگون سازد، و از دور، مشاور در امر حکومت باشد. (10)
مأمون نیز به تمام این شروط پاسخ مثبت داد، بنابراین مىبینیم که امام بر پارهاى از هدف هاى مأمون خط بطلان مىکشد، زیرا اتخاذ چنین موضع منفى دلیل گویایى بود بر امور زیر :
الف: متهم ساختن مأمون به برانگیختن شبههها و ابهام هاى بسیارى در ذهن مردم.
ب: اعتراف نکردن به قانونى بودن سیستم حکومتى وى.
ج: سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یک نظام حکومتى تأمین نمىکرد.
د: مأمون بر خلاف نقشههایى که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمىتوانست کارهایى را به دست امام انجام دهد.
ه: امام هرگز حاضر نبود تصمیم هاى قدرت حاکمه را عملى سازد.
و: نهایت پارسایى و زهد امام که آن را با جعل این شروط به همگان اثبات کرد. آنان که امام را به خاطر پذیرفتن ولیعهدى به دنیا دوستى متهم مىکردند با توجه به این شروط متقاعد گردیدند که بالاتر از این حد، درجهاى براى زهد قابل تصور نیست. امام با این کار، نه تنها پیشنهاد خلافت و ولیعهدى را رد کرد، بلکه پس از اجبار به پذیرفتن ولیعهدى، با قبولاندن این شروط به مأمون خود را عملا از صحنه سیاست به دور نگاه داشت.
موضع گیرى نهم
امام به مناسبت برگزارى دو نماز عید موضعى اتخاذ کرد که جالب توجه است. در یکى از آنها ماجرا چنین رخ داد:
مأمون از وى درخواست نمود که با مردم نماز عید بگزارد تا با ایراد سخنرانى وى آرامشى به قلبشان فرو آید و با پى بردن به فضایل امام اطمینان عمیقى نسبت به حکومت بیابند.
امام علیه السلام به مجرد دریافت این پیام، شخصى را نزد مأمون روانه ساخت تا به او بگوید مگر یکى از شروط ما این نبود که من دخالتى در امر حکومت نداشته باشم، بنابر این مرا از نماز معاف بدار. مأمون پاسخ داد که من مىخواهم امر ولیعهدى در دل مردم و لشکریان، رسوخ یابد تا احساس اطمینان کرده، بدانند خدا چگونه ترا بدان برترى بخشیده است.
امام رضا(ع) دوباره از مأمون خواست تا او را از آن نماز معاف بدارد وقتى اصرار مأمون را دید، شرط کرد که من به نماز آن چنان خواهم رفت که رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین على (ع) با مردم به نماز مىرفتند.
مأمون پاسخ داد: هر گونه مىخواهى برو!
از سوى دیگر، مأمون به فرماندهان و همه مردم دستور داد که قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع کنند. از این رو، تمام کوچهها و خیابان ها مملو از جمعیت شد. از خرد و کلان، کودک و پیر، زن و مرد، با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مرکب هاى خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند.
همین که آفتاب سر زد، امام علیه السلام از جا بر خاست، خود را شستشو داد و عمامهاى سفید بر سر نهاد. آنگاه با معطر ساختن خویش با گام هایى استوار به راه افتاد. امام از کارکنان منزل خویش نیز خواسته بود که همه همین گونه به راه بیافتند.
همه در حالى که امام را حلقه وار در بر گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدایى چنان نافذ چهار بار تکبیر گفت که گویى هوا و دیوارها تکبیرش را پاسخ مىگفتند. فرماندهان ارتش و مردم بر در منزل منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهى آراسته بودند. امام با اطرافیانش پا برهنه از منزل خارج شد، لحظهاى بر در منزل توقف کرد و این کلمات را بر زبان جارى ساخت: «الله اکبر، الله اکبر على ما هدانا، الله اکبر على ما رزقنا من بهیمة الانعام، والحمدلله على ما ابلانا.»
امام علیه السلام این جملات را با صداى بلند مىخواند و مردم نیز هم صدا با ایشان تکبیر مىگفتند. شهر مرو یکپارچه غوغا شده بود و مردم تحت تأثیر آن شرایط به گریه افتاده، شهر را زیر پاى خود به لرزه انداخته بودند.
چون فرماندهان ارتش و نظامیان با آن صحنه مواجه شدند، همه بى اختیار از مرکب ها به زیر آمده، کفش هاى خویش را هم از پایشان در آوردند.
امام به سوى نماز حرکت کرد ولى هر ده قدمى که به پیش مىرفت، مىایستاد و چهار بار تکبیر مىگفت. گویى که در و دیوار شهر و آسمان، همه پاسخش مىگفتند.
گزارش این صحنههاى مهیج به گوش مأمون رسید، وزیرش « فضل بن سهل» به او پند داد که اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهد مردم چنان شیفتهاش خواهند شد که دیگر ما تأمین جانى نخواهیم داشت، بنابراین بهتر است او را از نیمه راه برگردانیم .
مأمون نیز همین گونه با امام رفتار کرد، یعنى او را از رسیدن به جایگاه نماز بازداشت و پیشنماز همیشگى را مأمور گزاردن نماز عید نمود.
در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز، دیگر نظم نیافت.
موضع گیرى دهم
طرز رفتار و آداب معاشرت عمومى امام(ع) چه پیش از ولیعهدى یا پس از آن به گونهاى بود که پیوسته نقشههاى مأمون را بر هم مىزد. هرگز مردم ندیدند که امام علیه السلام تحت تأثیر زرق و برق شؤون حکومتى قرار گرفته در نحوه سلوکش با مردم اندکى تغییر پدید آید.
این سخنان را از زبان ابراهیم بن عباس، منشى عباسیان بشنوید:
«هرگز کسى را با سخنش نیازرد، هرگز کلام کسى را نیمه کاره قطع نکرد و هیچگاه در برآوردن نیاز کسى به حد توانش کوتاهى نکرد. در برابر کسى که نزدش مىنشست هرگز پاهایش را دراز نمىکرد و از روى ادب حتى تکیه هم نمىداد. کسى از کارکنان و خدمتگزارانش هرگز از او ناسزا نمىشنید و نه هرگز بوى زنندهاى از بدن وى استشمام مىشد. در خندیدن قهقهه سر نمىداد و بر سر سفرهاش خدمتگزاران و حتى دربانان مىنشستند...»
بىشک اینگونه صفات در محبوبیت امام علیه السلام نقش بزرگى ایفا مىکرد، به طورى که او را در نظر خاص و عام به عنوان شخصیتى پسندیده تر از هر کس دیگر جلوه مىداد.
امام علیه السلام مقام حکمرانى را هرگز به عنوان یک مزیّت تلقى نمىکرد، بلکه آن را مسئولیتى بزرگ مىدانست.
مواضعى را که ذکر کردیم، براى روشن شدن برنامهاى که امام رضا(ع) براى خنثى کردن نقشهها و توطئههاى مأمون، در پیش گرفته بود، کافى است. از آن پس مأمون دیگر قادر نبود نقشى را که مىخواست از اوضاع جارى در ذهن مردم، متصور سازد. برنامه امام براى شکست و ناکامى مأمون چنان کارى و موفق بود که عاقبت مأمون به قصد نابودى امام برخاست، تا مگر به این وسیله خود را از چنگال ناملایماتى که پیوسته برایش پیش مىآمد، برهاند.
7- بسیار محتمل است که امام به جمله عمر( بیعت با ابوبکر گریز گاهى بود) اشاره کرده ولى آن را چنان تعمیم داده که شامل بیعت هاى دیگر نیز بشود، چه بیعت با خود عمر، عثمان، معاویه و دیگران نیز همه راه گریزى بودند...
8- جفر و جامعه دو جلد از کتاب هایى است که رسول خدا(ص) بر امیرالمؤمنین على علیه السلام املا فرموده و او نیز آنها را به خط خود نوشته است.
9- این که امام رضا(ع) مأمون را «امیرالمؤمنین» مىخواند به نظر ما چندان مسألهاى را بر نمىانگیزد، زیرا مأمون عملا مقام فرمانروایى بر مسلمانان را قبضه کرده بود و به اعتبار همین مقام ظاهرى او، مىشد که واژه امیرالمؤمنین را بر وى اطلاق کرد. ولى آیا مجرد امیرمؤمنان بودن دلیل بر فضیلت کسى مىتواند باشد؟ یا آن که بر عکس، فضیلت هنگامى محقق است که شخصى این مقام را به حق و شایستگى خدایى قبضه کرده باشد؟
آرى، اشکالى که از خواندن جمله امام رضا(ع) به ذهن ما متبادر مىشود، ناشى از عادتى است که ما با واژه امیرالمؤمنین پیدا کردهایم، چه ما این لقب را فقط بر حضرت على(ع) اطلاق کرده، حتى آن را بر دیگر امامان معصوم خود هرگز اطلاق نمىکنیم. غافل از آن که در عرف مسلمانان آن روزها هرگز چنین انحصارى براى اطلاق واژه امیرالمؤمنین وجود نداشت . به گفته دیگر، قداستى را که ما اکنون براى این واژه قائلیم هرگز در ذهن آنان مطرح نبود . آنان به مجرد آن که قدرت فرمانروایى را در دست کسى مىیافتند او را امیر خود و امیر مسلمانان و مؤمنان خطاب مىکردند، هر چند مانند خلفاى بنى امیه و دیگران که از پاکى و تقوا هم بهرهاى نداشتند.
10- الفصول المهمة، ابن صباغ مالکى، ص 241/ نورالابصار، ص 43 به بعد / عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 20 و ج 2 ص 183 / مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 363 /علل الشرایع ج 1 ص 238 / اعلام الورى ص 230 / بحار، ج 49، ص 34 و 35 و صفحات دیگر / کشف الغمة، ج 3، ص 69 / ارشاد مفید، ص 310 / امالى صدوق، ص 43 / اصول الکافى، ص 489 / روضة الواعظین، ج 1، ص 268 و 269 / معادن الحکمة، ص 180 / شرح میمیة ابى فراس، ص 165.
چرا امام رضا علیه السلام، ولایتعهدى مأمون را پذیرفت؟ این سؤالى است که مقاله در پى پاسخگویى به آن به سه محور مهم مىپردازد:
1 ـ دلایل پذیرش ولایتعهدى: امام رضا(ع) در قبول ولایتعهدى ناچار شد، زیرا در صورت امتناع نه تنها خود امام بلکه علویان نیز در مخاطره قرار مىگرفتند. نیاز امت اسلامى به وجود امام و علماى شیعه وجه دیگرى براى قبول این منصب بود. با پذیرش آن، برای علویان در حکومت سهم پیدا شد و زمینه حضور اهل بیت در صحنه سیاست فراهم گردید، هر چند که ائمه هیچگاه در مسأله رهبرى امت تقیه نکردند. افشاگرى امام رضا(ع) علیه مأمون مؤید همین مطلب است.
2 ـ ترسیم اوضاع فرهنگى و اجتماعى جامعه آن روز: انحراف فرمانروایان، وجود علماى فرومایه و معتقدین به جبر که تحریم قیام و انقلاب علیه ستمگران را از عقاید دینى مىشمردند.
3 ـ موضع گیرىهاى امام در برابر پذیرش ولایتعهدى: امام براى این که به بى رغبتى خود به ولایتعهدى و اجبارى بودن آن صحه بگذارد به موضعگیرىهایى پرداخت: یعنی هرگز در مدینه پیشنهاد آنان را نپذیرفت، با این که با خانواده دعوت شده بود، خود به تنهایى عازم خراسان شد، در مسیر، با خواندن حدیث سلسلة الذهب به مشکل اساسى مردم که توحید و ولایت است اهمیت داد و اتصال به مبدأ اعلى را شرط رهبرى امت دانست، همواره بر این نکته تأکید مىنمود که مأمون مرا به اجبار به ولایتعهدى برگزیده است، امام وانمود مىکرد که مأمون حق را به اهل آن واگذار کرده است و کار مهمى نکرده و حتى مأمون به حقانیت و اولویت اهل بیت اعتراف مىکند که مفاد دست خط امام بر سند ولایتعهدى که مىفرماید اگر زنده باشم و حکومت در دستم قرار گیرد به مقتضاى اطاعت خداوند عمل مىکنم. شروط امام که تنها مشاور باشد و عزل و نصبى نداشته باشد، نماز عید فطر و رسوایى مأمون و آداب و معاشرت امام، دلایل روشنى است بر خنثى کردن نقشهها و توطئههاى مأمون از سوى آن حضرت .
پس از آن که امام پیشنهاد خلافت را با توجه به جدى نبودن آن از سوى مأمون، پشت سر نهاد، خود را در برابر صحنه بازى دیگرى یافت و آن این که مأمون به رغم امتناع امام از خلافت از پاى ننشست و این بار ولیعهدى خویش را به وى پیشنهاد کرد. در اینجا نیز امام مىدانست که منظور مأمون، تأمین هدف هاى شخصى است، لذا این بار نیز امتناع ورزید، ولى اصرار و تهدیدهاى مأمون چندان اوج گرفت که امام به ناچار با پیشنهاد او موافقت کرد.
امام رضا علیه السلام به این حقیقت توجه داشت که در صورت امتناع از پذیرش ولایتعهدى نه تنها جان خود، بلکه علویان و دوستدارانشان نیز در معرض خطر واقع مىشوند. در این حال اگر بر امام جایز بود که در آن شرایط، جان خویشتن را به خطر بیافکند، ولى در مورد دوستداران و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به خود حق نمىداد که جان آنان را نیز به مخاطره بیاندازد، بنابراین ولایتعهدى را پذیرفتند.
افزون بر این، بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند . زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت. اینان باید باقى مىماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبههها باشند .
آرى، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانهاى بر همه جا چیره شده بود که در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خدا شناسى، با خود کفر و الحاد به ارمغان مىآورد.
حال اگر او با رّد قاطع و همیشگى ولیعهدى، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مىسپرد، این فداکارى کوچکترین تأثیرى در مسیر تلاش براى نیل به این هدف مهم در بر نمىداشت.
علاوه بر این، پذیرش مقام ولیعهدى از سوى امام(ع) یک اعتراف ضمنى از سوى عباسیان را نشان مىداد، دایر بر این مطلب که علویان در حکومت سهم شایستهاى داشتند.
دیگر از دلایل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم اهل بیت را در صحنه سیاست حاضر بیابند و آنان را به دست فراموشى نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان همانگونه که شایع شده بود، فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمىآیند. شاید امام خود نیز به این نکته اشاره مىکرد هنگامى که «ابن عرفه» از وى پرسید:
«اى فرزند رسول خدا، به چه انگیزهاى وارد ماجراى ولیعهدى شدى؟»
امام پاسخ داد: «به همان انگیزهاى که جدّم على(ع)، را وادار به ورود در شورا نمود.» (1)
گذشته از همه اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدف هاى وى در کارهایى که انجام مىداد، هر گونه شبهه و تردیدى را از نظر مردم برداشت.
مطالبی را که گفتیم هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمىباشد. بلکه همانگونه که حوادث بعدى اثبات کرد، او مىدانست که هرگز از دسیسههاى مأمون و دار و دستهاش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مأمون پایدار نخواهد ماند. امام به خوبى درک مىکرد که مأمون به هر وسیلهاى که شده در مقام نابودى جسمى یا معنوى وى برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مىشد که مأمون هیچ نیت شومى در دل نداشت، با توجه به سن امام امید زیستن تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مىنمود. پس این دلایل هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى از سوى امام کافى نبود.
اکنون که امام رضا(ع) در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى ندارد، و نمىتواند این مقام را وسیله رسیدن به هدف هاى خویش قرار دهد، زیان هاى گرانبارى پیکر امت اسلامى را تهدید مىکند و دینشان هم به خطر افتاده است، از سویى هم امام نمىتواند ساکت بنشیند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهد.. پس باید در برابر مشکلاتى که در آن زمان وجود دارد برنامهاى بریزد. اکنون دربارهاى این مشکلات سخن خواهیم گفت:
1 ـ انحراف فرمانروایان: کوچکترین مراجعه به تاریخ بر ما روشن مىکند که فرمانروایان آن ایام ـ چه عباسى و چه اموى ـ تا چه حد در زندگى، رفتار و اقداماتشان با مبانى دین اسلام تعارض و ستیز داشتند، همان اسلامى که به نامش بر مردم حکم مىراندند. مردم نیز به موجب «مردم بر دین ملوک خویشند» تحت تأثیر قرار گرفته، اسلام را تقریبا همانگونه که مىفهمیدند که اجرایش را در متن زندگى خود مشاهده مىکردند. پیامد این اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خط صحیح اسلام بود، که دیگر مقابله با آن هرگز آسان نبود.
2 ـ علماى فرومایه و عقیده جبر: گروهى خود فروخته که فرمانروایان آنچنانى، «علما» یشان مىخواندند، براى مساعدت ایشان مفاهیم و تعالیم اسلامى را به بازى مىگرفتند تا بتوانند دین را طبق دلخواه حکمرانان استخدام کنند و خود نیز به پاس این خدمتگزارى به نعمت و ثروتى برسند. این مزدوران حتى عقیده جبر را جزو عقاید اسلامى قرار دادند، عقیده فاسدى که بىمایگى آن بر همگان روشن است. این عقیده براى آن رواج داده شد که حکمرانان بتوانند آسان تر به استثمار مردم بپردازند و هر کارى که مىکنند قضا و قدر الهى معرفى شود تا کسى به خود جرأت انکار آن را ندهد. در زمان امام(ع) از رواج این عقیده فاسد یک قرن و نیم مىگذشت، یعنى از آغاز خلافت معاویه تا زمان مأمون.
3 ـ فرومایگان و عقیده قیام بر ضد ستمگران: همین عالمان خود فروخته بودند که قیام بر ضد سلاطین جور را از گناهان بزرگ مىشمردند و با همین دستاویز، برخى از علماى بزرگ اسلامى را بىآبرو ساخته بودند، آنان تحریم قیام و انقلاب را از عقاید دینى مىشمردند. (2)
در آن فرصت کوتاهى که نصیب امام (ع) شد و حکمرانان را سرگرم کارهاى خویشتن یافت، وظیفه خود را براى آگاه کردن مردم ایفا نمود. این فرصت همان فاصله زمانى بین در گذشت رشید و قتل امین بود. ولى شاید بتوان گفت که فرصت مزبور ـ البته به شکلى محدود ـ تا پایان عمر امام ( در سال 203) نیز امتداد یافت. امام با شگرد ویژه خود نفوذ گستردهاى بین مردم پیدا کرد و حتى نوشتههایش را در شرق و غرب کشور اسلامى منتشر مىکردند و خلاصه همه گروه ها شیفته او گردیده بودند.
امام رضا(ع) مواضع گوناگونى براى رو به رو شدن با توطئههاى مأمون اتخاذ مىکرد که مأمون آنها را قبلا به حساب نیاورده بود.
امام تا وقتى که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خوددارى کرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نیست. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کردهاند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود. اتخاذ چنین موضع سرسختانهاى براى آن بود که مأمون بداند که امام دستخوش نیرنگ وى قرار نمىگیرد و به خوبى به توطئهها و هدف هاى پنهانیش آگاهى دارد... تازه با این شیوه امام توانسته بود شک مردم را نیز پیرامون آن رویداد برانگیزد.
به رغم آن که مأمون از امام خواسته بود که از خانوادهاش هر که را مىخواهد همراه خویش به مرو بیاورد، ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندش جواد(ع) را هم نیاورد. در حالى که آن یک سفر کوتاه نبود، سفر مأموریتى بس بزرگ و طولانى بود که باید امام طبق گفته مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد. امام حتى مىدانست که از آن سفر برایش بازگشتى وجود ندارد.
در ایستگاه نیشاور، امام با نمایاندن چهره محبوب خود براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده، روایت زیر را خواند: « کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ من است، پس هر کس به دژ من وارد شود از کیفرم مصون مىماند.»
در آن روز حدود بیست هزار نفر این حدیث را به محض شنیدن از زبان امام نوشتند و این رقم با توجه به کم بودن تعداد با سوادان در آن ایام بسیار اعجابانگیز مىنماید.
جالب آن که مىبینیم امام در آن شرایط هرگز مسایل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکرد، نه از نماز و روزه و از این قبیل مطالب چیزى را گفتنى دید و نه مردم را به زهد در دنیا و آخرت اندیشى تشویق کرد، امام حتى از آن موقعیت شگرف براى تبلیغ به نفع شخص خویش نیز سود نجست و با آن که به یک سفر سیاسى به مرو مىرفت، هرگز مسایل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. به جاى همه اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسأله اى معطوف نمود که مهمترین مسأله زندگى حال و آینده شان به شمار مىرفت.
آرى، امام در آن شرایط حساس فقط بحث « توحید» را پیش کشید، چرا که توحید پایه هر زندگى با فضیلتى است که ملت ها به کمک آن از هر نگون بختى و رنجى، رهایى مىیابند. اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم کند، همه چیز را از کف باخته است.
پس از خواندن حدیث توحید، ناقه امام به راه افتاد، ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته، به سوى ایشان بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مىاندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عمارى - چیزی مانند هودج که بر پشت اسب، شتر و فیل می بندند و بر آن می نشینند و سفر می کنند- بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد، با صداى رسا فرمود: « کلمه توحید شرطى هم دارد، و آن شرط من هستم.»
در اینجا امام یک مسأله بنیادى دیگرى را عنوان کرد، یعنى مسأله «ولایت» که همبستگى شدیدى با توحید دارد.
آرى، اگر ملتى خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آن که مسأله رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل نشده باشد، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوت ها خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگزارى ـ که مختص خداست قایل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى، نکبت، شقاوت، سرگردانى و بطالت خواهند کشانید.
اگر به راستى رابطه ولایت با توحید را درک کنیم، در خواهیم یافت که گفته امام « و آن شرط، من هستم» با یک مسأله شخصى، آن هم به نفع خود او، سر و کار نداشت، بلکه مىخواست با این بیان یک موضوع اساسى و کلى را خاطر نشان کند، لذا پیش از خواندن حدیث مزبور، سلسله آن را هم ذکر مىکند و به ما مىفهماند که این حدیث، کلام خداست که از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است. چنین شیوهاى در نقل حدیث، از امامان ما بسیار کم سابقه است، مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مىخواست مسأله «رهبری امت» را به مبدأ اعلى و خدا پیوسته سازد.
امام در ایستگاه نیشابور از فرصت براى بیان این حقیقت سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا، امام مسلمانان معرفى کرد.
بنابراین، بزرگترین هدف مأمون را با آگاهى بخشیدن به تودهها در هم کوبید، چه او مىخواست که با کشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد که آرى، حکومت او و بنى عباس یک حکومت قانونى است.
امامان ما در هر مسألهاى، ممکن بود «تقیه» را روا بدانند، ولى در این مسأله که خود شایسته رهبرى امت و جانشینى پیامبرند، هرگز تقیه نمىکردند، هر چند این مورد بیشتر از همه برایشان خطر و زیان در برداشت.
این خود حاکى از اعتماد و اعتقاد عمیقشان نسبت به حقانیت ادعایشان بود. از باب مثال، امام موسى کاظم علیه السلام را مىبینیم که با جبار ستمگرى چون هارون الرشید برخورد پیدا مىکند، ولى بارها و در فرصت هاى گوناگون حق خویش را براى رهبرى به رخش مىکشد. (3) رشید خود نیز در برخى جاها به این حقانیت، چنانکه کتب تاریخى نوشتهاند، اذعان کرده است.
روزى رشید از او پرسید: «آیا تو همانى که مردم در خفا دست بیعت با تو مىفشارند؟»
امام پاسخ داد:« من امام دل ها هستم ولى تو امام بدن ها.» (4)
امام علیه السلام چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مىگفت، نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى، هیچ کدام را نمىپذیرفت تا آن که مأمون با تهدیدهاى مکررى به قصد جانش برخاست.
امام با اینگونه موضعگیرى زمینه را طورى چید که مأمون را رویاروى حقیقت قرار دهد. امام فرمود: «مىخواهم کارى کنم که مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده، بلکه این دنیاست که از پى او روان شده.» با این شگرد به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیتآمیز نبوده و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزى بردارد.
امام رضا علیه السلام به اینها نیز بسنده ننمود، بلکه در هر فرصتى تأکید مىکرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل، به ولیعهدى رسانده است. افزون بر این، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاهى مىداد که مأمون به زودى دست به نیرنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. امام به صراحت مىفرمود که به دست کسى جز مأمون کشته نخواهد شد و کسى جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتى پیش روى مأمون هم گفته بود. امام تنها به گفتار بسنده نمىکرد، بلکه رفتارش در طول مدت ولیعهدى همه از عدم رضایت وى و مجبور بودنش حکایت مىکرد.
امام علیه السلام از کوچکترین فرصتى که به دست مىآورد سود جسته این معنا را به دیگران یادآورى مىکرد که مأمون در اعطاى سمت ولیعهدى کار مهمى نکرده جز آن که در راه برگرداندن حق مسلم امام که قبلا از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است. بنابراین امام قانونى نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم خاطر نشان مىساخت.
نخست در شیوه اخذ بیعت مىبینیم که امام جهل مأمون را نسبت به شیوه رسول خدا که مدعى جانشینیش بود، بر ملا ساخت. مردم براى بیعت با امام آمده بودند که امام دست خود را به گونهاى نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روى دست رو به مردم قرار مىگرفت. مأمون به وى گفت چرا دستت را براى بیعت پیش نمىآورى. امام فرمود: تو نمىدانى که رسول خدا به همین شیوه از مردم بیعت مىگرفت؟ (5)
دیگر از نکات شایان توجه آن که در مجلس بیعت، امام به جاى ایراد سخنرانى طولانى، عبارات کوتاه زیر را بر زبان جارى ساخت: « ما به خاطر رسول خدا بر شما حقى داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقى دارید، یعنى هر گاه شما به حق ما توجه کردید، بر ما نیز واجب مىشود که حق شما را منظور بداریم.»
این جملات میان اهل تاریخ و سیره نویسان معروف است و غیر از آن نیز چیزى از امام در آن مجلس نقل نکردهاند.
امام حتى از این که کوچکترین سپاسگزارى از مأمون کند خوددارى کرد و این خود موضع سرسختانه و قاطعى بود که مىخواست ماهیت بیعت را در ذهن مردم خوب جاى دهد و در ضمن موقعیت خویش را نسبت به زمامدارى در همان مجلس حساس بفهماند.
روزى مأمون در مقام آن برآمد که از امام اعتراف بگیرد به این که علویان و عباسیان در درجه خویشاوندى با پیامبر با هم یکسانند، تا به گمان خویش ثابت کند که خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حق بوده است.
مأمون وامام رضا علیه السلام باهم گردش مىکردند. مأمون رو به امام کرده گفت: اى ابوالحسن! من پیش خود اندیشهاى دارم که سرانجام به درست بودن آن پى بردهام. آن این که ما و شما در خویشاوندى با پیامبر یکسان هستیم و بنابراین، اختلاف شیعیان ما همه ناشى از تعصب و سبکاندیشى است.
امام فرمود: این سخن تو پاسخى دارد که اگر بخواهى مىگویم و گرنه سکوت بر مىگزینم.
مأمون اصرار کرد که نه، حتما نظر خود را بگویید که در این باره چگونه مىاندیشى؟
امام از او پرسید: بگو ببینیم اگر هم اکنون خداوند پیامبرش محمد(ص) را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگارى دختر تو بیاید، آیا موافقت مىکنى؟
مأمون پاسخ داد: سبحان الله چرا موافقت نکنم مگر کسى از رسول خدا روى بر مىگرداند!
آنگاه بی درنگ امام افزود: بسیار خوب، حالا بگو ببینم آیا رسول خدا مىتواند از دختر من هم خواستگارى کند؟
مأمون در دریایى از سکوت فرو رفت و سپس بى اختیار چنین اعتراف کرد: آرى به خدا سوگند که شما در خویشاوندى به مراتب به ایشان نزدیکترید تا ما. (6)
1- مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 364 / معادن الحکمة، ص 192 / عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 140 / بحار، ج 49، ص 140 و 141 .
2- احمد بن حنبل در رساله «السنة» به این موضوع تصریح کرده که این البته از عقاید اهل حدیث و سنت است. ابو یعلى در طبقات الحنابلة، ج 1، ص 26 آن را نقل کرده و اشعرى نیز در مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 232 و در الابانة، ص 9 بدان اشاره کرده است.
3- مراجعه شود به الصواعق المحرقة، ینابیع المودة، وفیات الاعیان، بحار، قاموس الرجال و دیگر منابع.
4- الاتحاف بحب الاشراف، ص 55/ الصواعق المحرقة، ص 122.
5- المناقب، ج 4، صص 369 و 364 / بحار، ج 49، ص 144 / علل الشرایع، مقاتل الطالبین، نورالابصار، نزهة الجلیس و عیون اخبارالرضا.
6- کنزالفوائد، کراجکى، ص 166 / الفصول المختارة من العیون و المحاسن، ص 15 و 16/ بحار، ج 49، ص 188 / مسند الامام الرضا، ج 1، ص 100.
امام حسن (علیه السلام) و نحوه مقابله با معاویه
... نوبت امامت به امام حسن علیهالسّلام رسید و در همان وضعیت بود که آن حضرت نتوانست بیش از شش ماه دوام بیاورد. تنهاىِتنهایش گذاشتند. امام حسن مجتبى علیهالسّلام مىدانست که اگر با همان عدّهى معدودْ اصحاب و یارانِ خود با معاویه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقىِ زیادى که بر خواص جامعهى اسلامى حاکم بود، نخواهد گذاشت که دنبال خون او را بگیرند! تبلیغات، پول و زرنگیهاى معاویه، همه را تصرّف خواهد کرد و بعد از گذشت یکى دو سال، مردم خواهند گفت «امام حسن علیهالسّلام بیهوده در مقابل معاویه قد علم کرد.» لذا، با همهى سختیها ساخت و خود را به میدان شهادت نینداخت؛ زیرا مىدانست خونش هدر خواهد شد.
گاهى شهید شدنْ آسانتر از زنده ماندن است! حقّاً که چنین است! این نکته را اهل معنا و حکمت و دقّت، خوب درک مىکنند. گاهى زنده ماندن و زیستن و تلاش کردن در یک محیط، به مراتب مشکلتر از کشته شدن و شهید شدن و به لقاى خدا پیوستن است. امام حسن علیهالسّلام این مشکل را انتخاب کرد.
وضع آن زمان چنین بوده است. خواصْ تسلیم بودند و حاضر نمىشدند حرکتى کنند. ...
این مقطع سىوپنج ساله (از 148 تا 183 هجرى) یعنى دوران امامت حضرت ابىالحسن موسىبنجعفر (علیهماالسّلام) یکى از مهمترین مقاطع زندگینامهى ائمه(علیهمالسّلام) است. دو تن مقتدرترین سلاطین بنى عباس - منصور و هارون - و دو تن از جبّارترین آنان - مهدى و هادى - در آن حکومت مىکردند. بسى از قیامها و شورشها و شورشگرها در خراسان، در افریقیه، در جزیرهى موصل، در دیلمان و جرجان، در شام، در نصیبین، در مصر، در آذربایجان و ارمنستان و در اقطارى دیگر، سرکوب و منقاد گردیده و در ناحیهى شرق و غرب و شمال قلمرو وسیع اسلامى، فتوحات تازه و غنایم و اموال وافر، بر قدرت و استحکام تخت عباسیان افزوده بود.
جریانهاى فکرى و عقیدتى در این دوران، برخى به اوج رسیده و برخى زاده شده و فضاى ذهنى را از تعارضات، انباشته و حربهیى در دست قدرتمداران و آفتى در هوشیارى اسلامى و سیاسى مردم گشته و میدان را بر عَلَمدارانِ صحنهى معارف اصیل اسلامى و صاحبان دعوت علوى، تنگ و دشوار ساخته بود.
شعر و هنر، فقه و حدیث و حتّى زهد و ورع، در خدمت ارباب قدرت درآمده و مکمل ابزار زر و زور آنان گشته بود. در این دوران، دیگر نه مانند اواخر دوران بنىامیه و نه همچون دهسالهى اول دوران بنىعباس و نه شبیه دوران پس از مرگ هارون که در هر یک، حکومت مسلط وقت، به نحوى تهدید مىشد؛ تهدیدى جدى دستگاه خلافت را نمىلرزاند و خلیفه را از جریان عمیق و مستمر دعوت اهل بیت (علیهمالسّلام) غافل نمىساخت.
در این دوران، تنها چیزى که مىتوانست مبارزه و حرکت فکرى و سیاسى اهل بیت (علیهمالسّلام) و یاران صدیق آنان را مجال رشد و استمرار بخشد، تلاش خستگىناپذیر و جهاد خطیر آن بزرگواران بود و توسل به شیوهى الهى «تقیه». و بدین ترتیب است که عظمت حیرتآور و دهشتانگیز جهاد حضرت موسىبنجعفر (علیهوعلىابائهالتحیّةوالسّلام) آشکار مىگردد.