سرود زهر
می مکم پستان شب را
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم.
از پی نابودی ام ، دیری است
زهر میریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم
تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم،
می کند رفتار با من نرم.
لیک چه غافل!
نقشه های او چه بی حاصل!
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شویم
پیکر هر گریه، هر خنده،
در نم زهر است کرم فکرمن زنده،
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.
آن که درخت وجودش انعطاف پذیر بُوَد، شاخسارش فراوان گردد.
از دنیا آنچه به سویت آید برگیر و از آن استفاده کن، و از آنچه از تو روی گردانَد روی گردان و خود را اسیر آن مکن. پس اگر نتوانی، لااقل شخصیّت خود را پاس دار و آن را قربانی مال اندوزی مکن.
مُشک چه خوشبوی نیکویی است. حملش آسان و رایحهاش خوشبوکننده است.
در دنیا پرهیزکار باش تا خدا عیبهای آن را به تو نمایانَد، و غافل مباش که از تو غافل نیستند.